#دل_من_دل_تو_پارت_274
***
چشمـام رو آروم باز کردم و خودم رو روی تخت دیدم! نفسی عمیق کشیدم و مشامم پر شد از عطری تلخ. من که توی ماشین بودم... بزار ببینم..الان من اصلا کجام؟! کی منو آورد؟! چشمام تا حد آخر گشاد شد و خواستم بلند شم که یکی محکم دستم رو گرفت و همون جور خوابیده من رو نگه داشت و با دست دیگش جلوی دهنم رو گرفت و خیلی آروم حرف میزد:
-جیکت در نیـاد. حرف نزن نزار بفهمه کسی اینجاست.
آب دهنم رو قورت دادم گفت:
-نترس. دیدم خوابت برد آوردمت تو اتاق خودم ولی جیکت در بیاد خودم میرم تحویل این یارو میدمت!
سـری تکون دادم و دوباره دراز کشید رو تخت فاصلم باهاش زیاد بود اما.. بلند شدم و نشستم زانوهامم بغل کردم هاله ای نور به صورت آدرین میخورد و اخمای غلیظش رو تونستم ببینم :
-دیگه چه مرگته؟! بگیر بخواب!
سری به نشونه ی منفی تکون دادم مچ دستم رو گرفت و محکم پهن تخت شدم در گوشم گفت:
-یه امشب رو بیخیـال شو باور کن اصلا اعصاب درست و درمون ندارم.
لبم رو گاز گرفتم و خودم به گوشه ترین قسمت تخت بردم تمام عکسهای توی اتاق رو برداشته بود! وا؟! واسه ی چـــی؟! پوفی کردم حسابی خوابم میومد اما... نمیتونستم باهاش یه جا بخوابم! مجبور بودم چشمام رو بستم و کم کم به خواب رفتم.
***
آدریـن
دستام توی جیبم بودن و به بیرون نگاه میکردم. از اینکه یاسین رفته بود خوشحال شدم. وجودش آزارم میداد یک روزی وجودش نابود میشه... به دست خودم. آرامش هنوز روی تختم خوابیده بود اگه نمیکشیدمش این ور شک نداشتم میوفتاد پاییـن! ایـن دختر... نمیدونم! کلافم میکنه بدجور کلافم میکنه! دل و جرئتش زبون تند و تیزش غرورش... برام تازگی داشت. پاکیه قلب این دختر داشت بهم ثابت میشد. نمیخواستم بزارم از پیشم بره! حاضر بودم تو خونه زندونیش کنم اما پیشم بمونه. شده بود تموم سرگرمیه من! واقعا مونده بودم این دختر از وجود سفت و سخت من چی میخواد و چرا اینقدر در مقابل من دل و جرئت به خرج میده. نفسی عمیق کشیـدم و نگاهی به ساعت انداختم داشت دیرم میشد و تا الآن هم به خاطر آرامش مونده بودم. رفتارام واسه ی خودمم عجیب شده بود. من! تا اونجایی که یادم بود هیچ وقت به خاطر یه دختر جز خواهرم کاری انجام نمیدادم. نشستـم کنار تخت و ابروهام بهم گره خورده بودن. دستم رو گذاشتم روی بازوش و تکونش دادم و گفتم:
-پاشو دختر پاشو دیگه داره دیرم میشه!
چشماش تکون خورد و آروم بازشون کرد سریع عین جت بلند شد و گفت:
-سلام!
-سلام.. دیرم شد پاشو برو صبحونت رو بخور و وسایـلات رو جمع کن... من با مهمونم صبحونم رو خوردم. فقط سریع که اصلا وقت ندارم! تا الانم خیلی دیرم شد.
-چشم!
romangram.com | @romangram_com