#دل_من_دل_تو_پارت_273

-چــرا؟!

-لازم نیست دلیلش رو بدونی اما نباید جیکت هم از تو ماشین در بیـاد اگه چیزی بفهمه... بگذریم اینا مربوط به تو نیـست!

- خب چیزه تو اتاقم میمونم درم قفل میکنم.

فقط نگاهم کرد! نگاهش بهم بود اما حواسش.. نه! سیب گلوش بالا پایین شد، دلیل این که با این حرفم حالش تغییر کنه رو نمیفهمیدم! اخماش تو هم شد:

-نه...

- باشه انگار چاره ای نیسـت.

بلاخره گارسون با غذاهامون برگشت و نگاهی به لازانیـام انداختم کم کم اشتهام داشت وا میشد با دیدن اون لازانیـای رنگ و رو دار! :

-نبینم ذره ای از غذات باقی بمونه!

-چشم رئیــس!

با چشم غره مشغول خوردنـش شدم. ولی شام خوردن در کنارش چه لذتی برام به همراه داشت، دیگه واقعا میترسیدم. اعتراف میکردم کنترل احساساتم از دستم خارج شده و در حد توانش داره میتازونه.دلیل این حس هامم نمیفهمیدم.! نصف لازانیام ور خوردم و واقعا دیگه نمیتونستم برام سنگین بود! دست از خوردنش کشیدم که آدرین با اخم نگاهم کرد یعنی کلا با زبون خوش گفت بشین بخور غذاتو تا خودم غذاتو نکردم تو حلقت! پوفی کردم و دوباره مشغول خوردنش شدم تا جایی که واقعا نزدیک بود بالا بیارم آدرین غذاش رو تموم کرد البته حق داشتا! من به این بدن ظریفی اون با یه هیکل گوریل انگوری! چهار تا دستای من رو میذاشتی رو کم میشد عضله های دست آدریـن! با اخم گفتم:

-به خدا نمیتونم بخورم دیگه دارم بالا میـارم!

-باشه بلند شو برو تو ماشیـن بشین راستی! پشت ماشین بشین.

-چشم. تشکر بابته...

-تشکر لازم نیست برو.

لبخندی بی جون زدم و رفتم نشستم پشت ماشیـنش سرم رو تکیه دادم و منتظرش موندم! بلاخره اومد و تو کل راه فقط موسیقی بود که سکوتمون رو بیش تر از این نمی کرد! به اطراف ویلا که رسیدیم گفت:

-دراز بکش نشین !

-چشـــم!

کتونیام رو در آوردم و خوابیدم!زل زدم به سقـف و آدرین رفت.پوفی کردم واقعا حوصلم داشت سر میرفت و سعی داشتم بخوابم! دروغ چرا هیچ ترسی بهم راه پیدا نکرده بود چون آدرین بود. چون احساس میکردم کمکم میکنه! من چه مرگـم شده خدا؟! خیلی برام عجیبه بادی به غبغب انداختم و چشمام رو بسـتم. کم کم چشمام گرم شدن و به خواب رفتم...


romangram.com | @romangram_com