#دل_من_دل_تو_پارت_271

چپ چپی با اخم نگاهم کرد که حساب کار دستم بیاد :

-حالا چرا پیاده نمیشی؟! پیاده شو دیگه!

-اولا خدمتکار با رئیسش شام نمیخوره دوما شما برو من گرسنم نـیست...

با خشونت چونم رو گرفت و سرم رو به سرش نزدیک کرد و فاصله ی بین صورتامون همش یک سانت بود با اخم گفتم:

-ا! چیکار میکنین؟!

-از کی تاحالا تو اینقدر به قانونای من احترام میذاری؟!

-خودمم نمیدونم حالام ولم کن یکی ما رو میبینه.

-جهنم که می بینه! زندگیه من به خودم مربوطه! ناهارم نخوردی. نمیگی میوفتی میمیری؟!

-جهنم که میمیرم! واسه کی فرق میکنه؟!

فقط زل زد تو چشمام و چشمای خاکستریش رو ریز کرد:

-حرفای بزرگتر از دهنت میزنی. بچه دهنت هنوز بو شیر میده اون وقت از مرگ هراس نداری؟!

-ربطی به بچه بودن نداره تجربه کوچیک بزرگ نمیشناسه آقای محترم! من از مرگ هراسی ندارم کسایی هراس دارن که خودشون رو پابند این دنیا و مادیاتش میکنن!

لباش رو روی هم فشار داد و اخماش بیش تر شد:

-گمشو پایین جلو چشم من شامتو میخوری!

-نمیخورم زوری نیست که!

-پیاده نشی رستوران رو با غذاش میریزم تو حلقت پیاده شو!

-زوره؟!

-حرفای من همشون زوره طبق میلم پیش نره همه رو آتیش میزم پیاده شو!


romangram.com | @romangram_com