#دل_من_دل_تو_پارت_270

-پس ببند کمربندتو.

-چشم.

حالا که من رو از خونه بیرون آورده بود من هم خوب باهاش حرف میزدم و نیش و کنایه هام رو از حرفام اَلَک میکردم. کمربندم رو بستم و شیشه ها رو اتوماتیک پاییـن کشید و تا حد آخر سرعت داشت! لبخند روی لبم پررنگ تر شد و حسابی از سرعت لذت می بردم! بلاخره کم کم سرعتش کم تر شد و پیچید،با منظره ی رو به روم کپ کردم! یه دریاچه ی فوق العاده خوشگل! سعی کردم هیجانم رو توی خودم زندونی کنم اما واقعا سخت بود! چه خوب که من رو همچین جایی آورده بود بلاخره ماشین رو پارک کرد و گفت:

-میتونی پیاده شی.

-ممنون!

با چشماش زل زد به من:

-بابته؟!

-داشتم تو خونه میپوسیدم...

- به خاطر خودم بود نه تو. تو خدمتکاریو بس. اینجا رو دوست دارم حالام برو.

شونه ای بالا انداختم و پیاده شدم باد ملایمی میوزید و شالم رو تکون میداد رفتم لب دریاچه و به سر تا سرش نگاه می کردم. چقدر زیبا بود.!لبخندی پررنگ زدم و حضور آدرین رو کنار خودم حس کردم زیر چشمی نگاهی بهش انداختم دستاش رو توی جیب شلوارش انداخته بود. تی شرت جذب مشکی پوشیـده بود که از یقش تا روی سینش چهار تا دکمه داشت و همه رو بازگذاشته بود شلوار کتان مشکی پوشیده بود با کتانی آدیداس مشکی سفیـد. اگه بگم خوشتیپ ترین مردی که دیدم و بهش توجه کردم آدرین بوده دروغ نگفتم! عطر تلخش تا هفت کوچه میپیچید ولی تند و زننده نبود. ملایم و تلخ! وزش ملایم باد موهای مشکی به سیاهی شبش رو تکون میداد و روی پیشونیش پخش میشد لبخند زدم و آروم نشستم لبه ی صخره و به دریاچه نگاه میکردم زانوهام رو بغل گرفتم و نفسای عمیق میکشیدم میخواستم آب و هوای شیراز و خاطراتم همیشه یادم بمونه!چرا حرف نمیزنی لعنتی ؟ اه! فقط یه کلمه بگو خودم تا ته کشش میدم! اما انگار تو خیالاتش غرق بود لحظه به لحظه غم رو میشد از چشمانش دید. اگه میتونستم حتما دلیل این همه غم و نفرت رو دوباره ازش میپرسیدم! آخر اون قدر زرنگ بازی در آورد که فقط جواب سوالش رو گرفت و پاسخی به سوال من نداد. ساعت تقریبا شش غروب بود لبخندی زدم چیز به تولدم و عید نمونده بود ده فروردین تولدم بود کم کم میشد بوی بهار رو هم حس کرد... صدای پچ پچ باد ملایم و مایل به گرما این رو خبر میداد.بعد گذشت مدّتی آدرین گفت:

-دیگه دیر وقته بریم.

سری تکون دادم و بلند شدم تکونی به پشت مانتوم دادم و همراهش رفتم. توی ماشیـن نشستم و آهنگ ملایمی در حال پخش بود.گفت:

-شام رو بیرون میخوریم دیگه نزدیک هفته تا برسیم از وقت شام خوردنم میگذره!

-باشه.

خوشم میومد همیشه کاراش سر وقت بود . هیچ وقت وقت هاش رو الکی حروم نمی کرد و همه چیز باید رأس ساعت خاص خودش انجام میشد. کنار رستورانی نگه داشت و با اخم گفت:

-حتما باید بگم پیاده شو؟!

لبخندی کجکی زدم و یه تای ابروم رو دادم بالا:

-شما خودت امر فرمودی بابت هر کاری ازتون اجازه بگیرم!


romangram.com | @romangram_com