#دل_من_دل_تو_پارت_269
-شک نکن از من هیچ کاری بعید نیست حالام برو لباسات رو عوض کن پایـین منتظرتم.
چشمام گرد شد:
-برای چی؟!
-میریم بیرون. حوصلم سر رفته.
فقط نگاهش کردم و با اخمای توی هم گفت:
-بمیری یا به زور....
نذاشتم رفش تکمیل شه.سری تکون دادم و پریدم تو اتاقم از ته دل داشتم بال در میاوردم! تو این چند وقتی که اینجا بودم همش یک بار بیرون رفتم و فقط هم رفتم دکتر و برگشتم! سریع مانتوم رو پوشیدم باورم نمیشد بیش تر از اینکه خوشحال باشم دارم میرم یکم بیرون از این خوشحال بودم که با آدریـن دارم میرم بیرون! تو آینه به خودم نگاه کردم! ساده تر از همیشه بودم و از ساده بودنم خوشم میومد و دوست نداشتم توش تغییری به وجود بیـارم. من همینیم که هستم نه بیشتر و نه کمتر! مانتوی مشکی که جیب هاش خاکستری رنگ بودن شالمم خاکستری رنگ بود هد بندم رو هم گذاشته بودم عین همیـشه... لبخندی کمرنگ زدم و از در خارج شدم با دیدنش یه جوری شدم اما نگاهم رو ازش گرفتم از همیشه جذاب تر شده بود. گفت:
-آماده ای؟!
-بله.
توی نگاهش تعجب رو دیدم اما معنیش رو درک نکردم! سری تکون داد و همراهش میرفتم تیپش عین همیشه اسپرت بود. لبخندی کمرنگ گوشه ی لبم نشسـت و همراهش توی ماشیـن نشستم و توی خودم جمع شدم و به بیرون نگاه میکردم. چه جاهای قشنگی داشت این شیراز! لبخندی پررنگ زدم و با ذوق به بیرون نگاه می کردم اولیـن بار بود شیراز رو میدیدم! تعجبی هم نداشت. فکرم یاد سایه افتاد که باهاش به ساری رفته بودم. تنها مسافرتم رو با سایه رفته بودم و الآن آدریـن... این مسافرت خیلی خیلی بهتر از اون بود من این هیجان و آرامش رو کنار آدرین بیش تر میپسندیدم!:
-اولین بارته میای شیراز؟!
چشمای درشت سبزم رو سمتش غلتوندم و با لبخندی کمرنگ گفتم:
-بله.
دیگه حرفی نزد اما دوست داشتم یه بحثی پیش بکشه که بیشتر باهاش حرف بزنم. درسته لحنش سرد و خشک بود اما مردونه و دورگه بودن صداشو دوست داشتم. سـرم رو دوباره سمت بیرون چرخوندم و با لذت نگاه می کردم نمیدونستم کجا میخواد بره . عطر تلخش همه جا بود و نفس کشیدن های من ثانیه به ثانیه عمیق تر می شد. بلاخره به یه قسمت رسیدیم که کاملا عاری از ماشین بود و فقط ما داشتیم میرفتیم:
-کمربندتو ببند.
پرسشگرانه نگاهش کردم:
-از سرعت بالا که نمیترسی؟!
-به هیچ وجه! دوست دارم خیلی زیـاد.
romangram.com | @romangram_com