#دل_من_دل_تو_پارت_268

چونم رو محکم گرفت:

-مگه من بچم؟! تو خودت یکی و میخوای ازت مراقبت کنه بچه. هفت سال ازت بزرگترم جوجه

یه تای ابروم رو دادم بالا گفتم:

-پس شما الآن خروسی برای خودت هستی؟!

سرش رو کنار گوشم آورد و غرید:

-از اینکه عصبی شم خوشت میاد؟! بلایی سرت بیارم خوشت میاد؟ آره لعنتــی؟!

-نه به هیچ وجه ولی به خاطر خودتون گفتم، اونم به بانو قول داده بودم. واگرنه به من هیچ ربطی نداره.

زل زد توی چشمام و گفت:

-شاید فردا بر گردیم تهران.

نتونستم لبخندم رو پنهون کنم:

-وای جدی؟! ای خدا مرسی مردم بس تو خونه تنهایی موندم.

-حوصلت سر رفته؟

لبخندم محو شد و قیافم مظلوم شد:

-آره دیگه دارم میپوسم یک روز بیش تر بمونیم با جنازم برمیگردیم.

-اگه هم بمیری با جنازت بر نمیگردم همینجا دفنت میکنم...

زیر لب آروم گفتم:

-از تو یکی هیچی بعید نیست!

موندم چه جوری شنیـد، با لحن خشک و سردی گفت:


romangram.com | @romangram_com