#دل_من_دل_تو_پارت_267

-خواستم ببنم اهل دروغی یا نه...

فقط زل زدم بهش! گفت:

-حالام برو. آرسام رفت؟!

-نه خیر رو مبل خوابش برد.

نگاهم رفت سمت عکس آدرینا. تو عکس لبخند زیبایی بر لب داشت و بی اراده لبخندی رو لبام موندگار شد اخمای آدرین باعث شد به خودم بیام! :

-چیز خنده داری تو اون عکس بود؟!

-من نخندیدم. لبخند زدم.

-برای چی؟!

-خب. خودمم نمیدونم چرا انرژی مثبت میگیرم از اون عکس.

با یک دستش صورتم رو محکم گرفت و چشماش رو ریز و هنوز اخم روی ابروهاش بود:

-تو چرا باید از خواهر من انرژی مثبت بگیری؟!

-والا خودمم نمیدونم. رخصت میدین من برم؟! دیگه جواب سوالتونو که گرفتین.

حصار دستاش رو آزاد کرد و بلاخره اجازه ی رفتن من رو صادر کرد. وارد اتاقم شدم و پریدم رو تخت. اوف! همه تنم داغ بود خـیلی شانس آوردم آخراش داشتم خر میشدم بغلش کنم. کمی ایست کردم. من الآن چی گفتم؟ بفلش کنم؟ خنده دار بود! خنده ای کردم و به خودم تشر زدم. محال بود، اون هم من! لبم رو گاز گرفتم و خودم رو بغل کردم و سرم رو روی بالشت گذاشتم. چشمام رو بستم و همش نقش چشمای خـاکستریش جلو چشمم بود،همین طور نفرت و کینه ای تو چشماش دیدم که... معنیـش غیر قابل درک بود!

***

سرم پـاییـن بود و کت و شلوارش رو جا به جا می کردم بعد اون اتفاق دیشب یه جورایی ازش خجالت میکشیدم یا که نمیخواستم غرورم رو تو دستاش بگیره! پیراهن مردونه ی خاکستری رنگی پوشیـده بود و دکمهاش رو تا نزدیک شکمش باز گذاشته بود و عضلهاش تو دید بود اما من حواسم رو پرت میکردم. همینم مونده بود راجبم یه فکر دیگه ای بکنه! سیگاری تو دستش بود و دودش رو به هوا میفرستاد. نگرانش شده بودم علت این نگرانیا رو خودم هم نمیدونستم. با یک دلیل خوب و شاید نه چندان بد رفتم سمتشو سیگار رو از دستش کشیدم و پرت کردم بیرون. با اخم نگاهم کرد:

-زده به سرت؟! نکنه از این به بعد میخوای تو کارامم سرک بکشی؟! خیلی باهات مدارا میکنم پررو میشی؟!

شونه ای بالا انداختم:

-به بانو قول داده بودم مراقبتون باشم!


romangram.com | @romangram_com