#دل_من_دل_تو_پارت_263
محکم دستم رو گرفت و پیچم داد رو تخت و حصاری با دستاش برام ساخت که نتونم از جام یک میلی متر تکون بخورم:
-ولم کن بزار برم! اون یکی دستت رو که باند نگرفتم خودت میتونی از پس خودت بربیای!
-فکر میکردم حرف زدن رو یاد گرفته باشی!
-اووو! از بچگی یاد گرفتم!
گلوم رو محکم فشار داد و داشتم خفه میشدم! :
-خیلی دوست داری خودم ادبت کنم؟! موندم چه خانواده ای داشتی که این طور حرف زدن رو بهت یاد دادن !
اخمام رو کشیدم توی هم خیلی عصبیم کرده بود یا راحت تر بگم... دلخورم کرده بود. چرا؟ به چه حقی همچین حرفی زد؟ مگه خودش تحمل بی احترامی داشت که حالا. با عصبانیتی آشکار که هم از صورت و هم از لحنم مشخص بود گفتم:
-خفه شو! دیگه هیچ وقـت... هیچ وقت راجبم اینجوری حرف نزن!
-چرا؟! عصبی شدی؟ ناراحت شدی؟! پس بفهم منی که رئیستم چرا عصبی میشم!
-تو.. تو حق نداری راجب تربیت من حرف بزنی!
-رئیستم هر کاری که بخوام باهات میکنم! هر حرفی که خواستم بهت میزنم!
-آره! من خانواده نداشتم که بهم ادب یاد بده راضی شدی؟! حالام ولم کن برم!!
اخماش بیش تر توی هـم شد:
-نداشتی؟! یعنی چی خانواده ای نداشتی؟!
چونم از زور بغض لرزید داشت به معنای واقعی شکنجم میداد! داشت غرورم رو جلو چشمام خرد میکرد چیزی که من هرگز تحملش رو نداشتم و ندارم! :
-باتوام! منظورت چی بود؟!
-زندگیه شخصیه من به خودم مربوطه و بس!
دندوناش رو روی هم سابید:
romangram.com | @romangram_com