#دل_من_دل_تو_پارت_262

-اجازه نداده بودم بشینی!

اخمام رو توی هم دادم:

-این بارو احتیاج به اجازتون نبود.

-اما تو همیشه نیاز به اجازه ی من داری!

اخمام رو توی هم کشیدم، من احمق رو بگو غصه ی کی رو میخورم. باند رو گذاشتم روی تخت و بلند شدم و گفتم:

-پس شبتون خوش!

رفتم سمت در و در رو باز کردم خواستم برم بیرون که محکم من رو برگردوند و در رو بست و من رو چسبوند به در! گلوم رو محکم با دست سالمش فشار داد توی چشماش خون بود و عصبی تر از همیشه! :

-ببین بچه با من در نیوفت! حالم به قدری خراب هست که انگیزه ی کشتن تو یکی رو هم داشته باشم! پس بیا برو رد کارت.

دندوناش رو بهم فشار داد باز هم از دستش خون میومد گفتم:

-برید بشینین دستتون بازم داره خون میاد..

نشست روی تخت و من هم با کلی لرزش دستم دستش رو گرفتم قلبم عین گنجشک میزد اما حواسم به باند پیچیه دستش بود! سنگینی نگاهش رو به خوبی حس میکردم، داشتم زیر نگاهش آب میشدم اما خودم رو به خونسردی زدم!

آخریـن گره رو به باندش زدم و با چشمای بسته و اخم گفت:

-پیراهنم رو در بیار!

چشمام گرد شد و گفتم:

-نه بابا! راحتی شما؟!

چشماش رو باز کرد و غرید:

-کاریو که گفتم انجام بده!

-من این کار رو انجام نمیـــدم!


romangram.com | @romangram_com