#دل_من_دل_تو_پارت_261

-خب. قرارداد جدید چطوره؟!

-عالی! ولی به نقشهات بد جور نیاز دارم. باید یه سری راهای زمینی بهم پیشنهاد کنی!

-باشه... موردی نداره فقط نیاز به اون مدارک دارم!

-به یاسین میگم که برات بیـارتشون!

سری تکون دادم و دختری مانع حرفامون شد. نفسی از سر عصبانیت کشیدم. چه فضایی هم بود! نگاهم رو سر تا سر مهمونی کشیدم قسمتی مخصوص سرو غذا و انواع نوشیدنی. وسط پر بود از دخترها و مردهایی که باهم میرقصیدن و تو نگاهاشون هوس بیداد می کرد! هر چی بود من یک مرد بودم و خوب این جور نگاه ها رو میشناختم. چراغ های مختلف وسط پیست رقص زده میشد و هوس رقصیدن رو براشون بیشتر میکرد. درونم پر شده از خشم بود اما چاره ای جز صبر نداشتم...

آرامش

حوصلم بدجوری سـر رفته بود نگاهی به آرسام انداختم مثلا اومده من حوصلم سر نره عین خرس خوابید!.این آدرین هم که معلوم نیست کی میاد. پوفی کردم و چشم به تی وی دوختم. دلم شور میزد چرا آدرین نیومده؟! ساعت نزدیک دوازه شبه! بلم رو گاز گرفتم و تی وی رو خاموش کردم نگاهم رفت روی آرسام که عین بچها خواب بود! لبخندی زدم و رفتم بالا و با یک پتو برگشتم پتو رو انداختم روش و چشمام رو دوختم به در ، در انتظار این که در باز شه و آدریـن بیـاد. استرس داشتم آدرین با تموم پسرایی که دیدم فرق داشت و نمیفهمیدم چرا برام با همه فرق داره مهم اون آرامشی بود که در کنارشو توی چشماش پیدا کرده بودم. حس اینکه تکیه گاهم شده! توی عمرم هیچکس تکیه گاهم نبود تنها بودم و خودم مسئولیت کارام رو برعهده داشتم! اما امروز آدرین... حس اینکه یه تکیه گاه داشته باشی رو بهم داد! اولین تجربم رو آدرین برام به ارمغان آورده بود و از این بابت ناراحت نبودم. همین که به جای پس زدن من و تلافی کارام من رو محکم تو بغلش نگه داشت و ازم دفاع کرد دنیایی برام ارزش داشت! موندم کنار پنجره و به بیرون نگاه میکردم. چرا نمیای لعنتی دلم ترکید بس شور زد! نا امید برگشتم و قصد کردم که به اتاقم برم و کمی بخوابم.شاید از این همه فکر و خیال بیرون می اومدم. پله ی اول رو بالا رفتم که صدای باز شدن در خونه باعث شد سر جام بایستم.با دیدن آدرین سر جام خشک شدم. این دیگه چه نوعش بود؟! چشمام تا حد آخر گرد شد و آروم و با پاهای لرزون رفتم سمتش از دستش شرشر خون میبارید! تکیه داد به دیوار و با اخم چشماش رو بست آروم گفتم:

-آقا...؟

بلافاصله چشماش رو باز کرد و گفت:

-تو چرا بیداری؟!

-خوابم نبرد اما شما حالتون خوبه؟!

-خوبم تو برو بخواب!

-اما نیستین! برید بالا من برم باند و چسب بیارم دستتونو بریدین که!

فقط نگاهم کرد من هم که دست و پام رو گم کرده بودم و نمی فهمیدم چی به چیه، رفت سمت بالا و گفت:

-تو اتاقمم!

پس الکی نبود دلم شور میزد! حالا کی این بلا رو سر دستش آورده بود؟ بدون مکث رفتم سمت جعبه ی کمک های اولیـه و چیزایی رو که احتیاج داشتم برداشتم و رفتم بالا تقه ای به در اتاقش زدم:

-بیا تو.

رفتم تو و کُتِش رو پرت کرده بود یک طرف و خودش نشسته بود روی تخت و کراواتش رو شل می کرد دستش رو شسته بود، آروم نشستم کنار تخت و گفت:


romangram.com | @romangram_com