#دل_من_دل_تو_پارت_260

-من هر جور که راحتم حرف میزنم. پس مطمئن باشید راحتم که اینجوری صداتون می کنم!

لبخندی کجکی زد و دختری رو بغل کرد نفسام تند تند شده اما من مجــــبور بودم من لعنتی باید تلاش میکردم باید خونسرد می بودم!

دست دراز کرد و گفت:

-بشین پسر میخوام باهات صحبت کنم.

سری تکون دادم و نشستم. خودش هم نشست و دختر رو روی پاش نشوند. پا روی پا انداختم و گفت:

-یاسین راست میگفت جذبه ی خاصی داری و میتونی راحت دیگران رو به خودت جذب کنی. چشم همه ی دخترای اینجا به توئه. بهت تبریک میگم!

-چندان هم خوشایند نیست برام. بحث کار رو بیشتر میپسندم آقای کامرانی. اینجوری بهتر نیست؟!

-البته پسر. درسته همینطوره. ولی خواستم بگم هر کدوم از اینا رو خواستی میتونی ببری! عروسکای خوشگلیـن...

-نه. بریم سر اصل مطلب!

-خوبه! تـو میتونی جای منه پیـرمرد پنجاه ساله رو بگیری!

پوزخندی زدم و ادامه داد:

-چه جوری حافظت رو از دست دادی؟!

-یادم نیـست. مربوط میشه به سیزده سال پیش!

- چیزی از گذشتت یادته؟!

دستام از زور مشت کردن بی حس شده بودن اما خونسرد گفتم:

-هیچی یادم نیست هرچیم میدونم با کمک عمومه.

-خوبه! عموت هم یکی از ماهاست. راستش از اینکه تو رو بیاره تو گروه خوشم نمیومد میترسیدم کلامون بره تو هم اما... واقعا الآن که میفهمم چقدر احمق بودم اگه قبولت نمیکردم.

پوزخندی زدم. :


romangram.com | @romangram_com