#دل_من_دل_تو_پارت_259
-حالا که اینطوره.. گم میشی یا خودم همینجا دخلتو بیارم؟!
-این چه جورشه؟! بیا بریم دیگه... اذیت نکن فدای اون چشمای خوشگلت بشم که دل دخترا رو زیر و رو میکنه!
یاسین با اخم گفت:
-برو آدرین آدم حرف رو حرف یه خانم نمیاره!
-تو نمی خواد به من نظر بدی.
-اه آدرین! تنها بدیت همینه! همه جوره مورد اعتماد و باهوش ترین عضومونی اما تو این مورد...
-چون بدم میاد میفهمی؟! بــدم میاد!
از دادم چشماش گرد شد:
-باشه بابا چرا عصبی میشی؟!
دختره که وضع رو بد دید فورا جیم شد و من همچنان منتظر بودم! دستام رو مشت کردم چشمام رو به کف سالن دوخته بودم تا که دست یاسین روی بازوی سفت و سختم نشست و گفت:
-بلاخره آقا سیاوشم اومد!
اخمام توی هم شد و سرم رو کامل بالا گرفتم و چشم تو چشم یه مرد به ظاهر شاید کمی مسن اما شاد و سر زنده شدم! کسی که زندگیمو نابود کرد! پوزخندی نشست کنج لبم وآروم دو سه قدم به جلو رفتم و به چشمای قهوه ای رنگش خیره شدم!لبخندی کجکی و دندون نما زد:
-چه افتخاریه که آقای رادمهر رو میبینم! کسی که بزرگترین کمک کننده و باهوش ترین عضومونه!
صداش رو آروم کرد و با لحن خاصی گفت:
- مو لای درز نقشهات نمیره! شاید بعضی اوقات گیر افتاده باشم اما همش تقصیر اوناییه که نقشهات رو جدی نمیگیرن! پسر.. تو محشری میفهمی؟!
-ممنون از تعریفات بینهایتتون آقای کـــامرانی!
دستام رو جوری مشت کرده بودم که بند بند انگشتام به سفیدی میزد! رگ گردنم متورم شده بود بد جور خودم رو کنترل میکردم که نزنم بکشمش.! :
-راحت باش پسر. میتونی سیاوش صدام کنی.
romangram.com | @romangram_com