#دل_من_دل_تو_پارت_257

روم رو به سمتش گرفتم:

-انگاری اوضاع نگهباناتون خرابه! بهتره که یکم تو تربیتشون بیشتر دقت کنین تا وقتی طرفشون رو نشناختن حرف نیارن تو دهنشون!

-آقا به خدا نمیدونستم شمایین.

اخمام بیشتر شد و رفت کنار :

-بفرمایید قدماتون رو چشمای من!

پوزخندی زدم و وارد شدم. به اینجور مهمونی ها عادت کرده بودم.دخترایی که یکی از یکی نقاشی تر شده بودن و لباس هاشون همش دو متر پارچه میخواست! متنفر بودم ازشون... اما مطمئن بودم یاسین و کامرانی کلی لذت میبرن! دستام رو محکم مشت کردم و دندونام رو به هم فشار دادم! کم کم وارد شدم و دستی ظریف روی شونم نشست دختری با موهای طلایی و چشمانی آبی کنارم ایستاد با اخم نگاهی به سرتا پاش انداختم اوضاع لباسش... با ناز لباش رو غنچه کرد:

-امـــم عزیزم افتخار رقص میدی جنتلمن خوشتیپ؟!

با اخم بیشتر غریدم:

-یا دستت رو از روی شونم برمیداری یا جفت دستات رو خرد کنم؟!

-چرا اینقدر عصبی؟ شما باید آدرین رادمهر باشی درسته عزیزم؟! وای آرزوم بود یه بار از نزدیک ببینمت عسلم!

-انگار نفهمیدی چی گفتم؟!

-باشه بابا اخمو!

دستش رو برداشت و رفت. از سر سبکی جنسای مخالفم حالم بهم میخورد! چشم چرخوندم و نگاهم رو نگاه آبی یاسین ثابت موند و دختری در بغل داشت پوزخندی زدمو به سمتش رفتم آروم و شمرده! با دیدن من لبخندی به لباش رسید و بوسه ای به لب های دختر زد. نزدیک بود از زور فشار دادن دندونام به روی هم دندونام بشکنن! حالم از همچین صحنهایی بهم میخورد و فقط یک کلمه رو تو ذهنم به وجود میاور! آدرینا... یاسین به سمتم اومد و گفت:

-به به سلام به آدرین بزرگ چطوری پسر؟

-سلام. خوبم!

-بمون کم کم سیاوش هم میاد... امشب مهمون ویژش تویی!

سری تکون دادم و تکیه دادم به میز؛گیلاسی شراب بهم تعارف کرد و گفت:

-بزن به سلامتی خودت.


romangram.com | @romangram_com