#دل_من_دل_تو_پارت_256
آدریـن
بعد ساعت ها بلاخره به مهمونی رسیدیم با اخم خاصی از ماشین پیاده شدم و به راننده سپردم که توی جایگاه مخصوص ماشین رو پارک کنه. با پرستیژ خاصی دستم رو توی جیب شلوارم فرو انداختم و سرم رو بالا گرفتم خواستم وارد شم که کسی با اخم جلوم رو گرفت و گفت:
-هی آقا! کارت ورود؟
با خونسردی گفتم:
-فکر نکنم احتیاجی باشه...
-مگه خونه ی خاله هست آقا؟! اگه کارت ورود نداری برو کنار بزار باد بیاد!
اخمام رو تا حد آخر کشیدم توی هم و غریدم:
-انگار نمیفهمی داری با کی حرف میزنی؟!
-با یه بچه فسقلی ! به قیافت نمیخوره سنی داشته باشی که بخوام احترامی برات قائل شم!
خشم همه وجودم رو در بر گرفت و محکم گلوش رو گرفتم و با چشمای عصبیم زل زدم توی چشماش و غریدم:
-ببین عوضی! قبل اینکه از تو دهنت حرف بفرستی بیرون بفهم با کی حرف میزنی یه وقت دیدی به ضررت تموم شد.!
-ول کن خفم کردی یارو!
کسی دیگه از کنار صدا زد:
-آقای رادمهر!
توجهی نکردم و به خودش زل زدم به مرور ترس توی چشماش رخنه کرد! آره... همه از من میترسیدن چون از من یه غول ساخته بودن! به من من افتاد:
-شـ... شــما.. آقای رادمهریـن؟!
محکم گلوش رو ول کردم و دستم رو به کتم کشیدم قدم دو برابرش بود!با اخم بهش نگاه میکردم که همون مرد جلو اومد و گفت:
-آقای رادمهر خوبین؟ چی شده؟!
romangram.com | @romangram_com