#دل_من_دل_تو_پارت_251

-آره میدونم باید این دختررو هم پنهون کنم باز

-نه بابا به اون چیکار داری؟ نمیره بزاره کف دست یاسین که! الاناست که برسه اینجـا...

-خیل خب...

سری تکون داد و جفتمون بلند شدیم کت مشکیم رو پوشیدم و جذب بدنم بود... همراه با آرسام از اتاق خارج شدم و رفتم پایـیـن چیزی نگذشت که آرامش هم پایین اومد و با لبخند محوی رو به آرسام سلام کرد ولی با دیدن من... عین همیشه گستاخ! اصلا بهش توجهی نکردم و زنگ در به صدا در اومد از اونجایی که ممکن بود یاسین باشه سریع به آرامش گفتم:

-سه تا قهوه سریع البته اگه همون پسر اون شبی بود حتی نمیخوام صدای نفس کشیدنت رو اینجا بشنوم فهمیدی؟

-بله آقا...

سریع رفت و من هم به سمت در رفتم دستگیره ی در رو چرخوندم و با دیدن شهاب با اخم نگاهی به سر تا پاش انداختم و گفت:

-سلام جناب رادمهر!

-سلام... فرمایش؟!

-اومدم ملاقاتتون دیگه! گفتم حالا که اومدین به شهرمون یه سلام احوال پرسی داشه باشیم با هم...

رفتم کنار و آروم وارد شد این هم یکی مثل یاسین!رفت سمت آرسام و آرسام هم با اخم باهاش احوال پرسی کرد!هر سه تامون نشستیم و مشغول گوش دادن به حرفاش بودم. ولی حواسم... نه حواسم پیشش نبود پیش مهمونی امشب و اتفاقات امشب بود... آرامش سر به زیر میومد سمت ما که نگاه شهاب روی اون ثابت موند و آرامش سرش رو بالا گرفت و چشماش تا حد آخر گشاد شد! از وضعشون متعجب شدم و یه تای ابروم رو بالا دادم سینی از دست آرامش افتاد پایین و شهاب حمله ور شد سمتش فوری بلند شدم رفتم سمت آرامش توی نگاهش... ترس بود! این رو به وضوح میدیدم! نفهمیدم اما آرامش همون جور که فرار می کرد توی بغلم به دام افتاد. برای چی این دختر گستاخ ترسیده بود؟ برای چی به من پناه آورد؟ از منی که مدام سرش داد میزدم؟ از منی که همش ازم فرار می کرد؟ اخمام توی هم شد اما نمیدونم... مطمئن بودم هرکی جاش بود پسش میزدم اما آرامش.... شک نداشتم به حدی ترسیده که این کارو کرده... اون از تماس با من متنفر بود! دستام رو دور کمرش حلقه کردم و شهاب با خشم گفت:

-ولش کن اون عوضی رو من میکشمت آشغال!

صدای هق هق آرامش کلافم کرد. امروز دوبار اشکش در اومده بود!اخمام رو توی هم دادم:

-تو حق دستور نداری! واسه چی وحشی شدی؟!

-اون آشغال میدونی چیکار کرده که اینجوری دفاع میکنی ازش؟

سکوت کردم و با اخم به چشمای آرامش خیره شدم اخماش رو توی هم داد و گفت:

-آره میدونی این آشغال چه بلایی میخواست سر من بیاره؟!

نگاهم با اخم رفت سمت شهاب و غریدم:


romangram.com | @romangram_com