#دل_من_دل_تو_پارت_250

-نمیشه یکم بخندی دل من رو شاد کنی آدرین؟! مردم به جونه تو سیزده ساله یه بار ندیدم بخندی!

-آرسام خودت خوب میدونی من با این زندگی قهرم.. با همه قهرم!

-میدونم.. زخمی که تو از زندگی داری...

-بگذریم آرسام نمیخوام یاد گذشته بیوفتم! یاد همشون برام زندست اما فعلا باید خاموشش کنم تا روی نقشه ی امشب تمرکز کنم! سینا... حاضره؟

-آماده ی آمادس قربان! مگه میشه شما ار بفرمایی و ما اطاعت نکنیم؟! راستی...

اسلحه ای از کمربندش کشید بیرون و گفت:

-اینو بگیر آدریـن... به دردت میخوره میدونم از تهران با خودت اسلحه نیاوردی!

-نه آرسام! نه! امشب.. شک ندارم تمام مهمونی یه امتحانه.. دست از پا خطا کنم مساوی مرگ هزاران نفره!

توی چشمای خاکستریم با چشمای سبزش زل زد:

-راست میگی.. بهش دقت نکرده بودم! ایول آی کیو در حد مدرسان شریف!

چپ چپی نگاهش کردم و خندید! اخمام رو توی هم دادم و دستش رو جلو و آورد و گفت:

-پس... باهم...

دستش رو گرفتم و فشردم :

-انتقام میگیریم...

لبخندی زد و سری برام تکون داد:

-رانندت هم بیرونه! میخوای من هم باهات بیام؟!

-مشکل من این دخترست واگرنه اگه میومدی...

-راستی تا یادم نرفته! اون یارو شهاب، میخواست ببینتت یادته که چند وقت پیش اومده بود تهران...


romangram.com | @romangram_com