#دل_من_دل_تو_پارت_249

-آرسام این جنگولک بازیا واسه چیه؟! حالت خوبه؟!

-خب بابا بگو ببینم چی شده؟

پرید روی تختم دراز کشید روش، اخمام رو بیش تر توی هم دادم و نشستم کنارش و گفتم:

-یاسین امروز زنگ زد...

عین برق از جاش بلند شد و با چشمای گرد و ابروهای توی هم گفت:

-خب؟!

آرسام هم عین من از یاسین و کامرانی زخم خورده بود اما نه به عمیقیه زخمه من! :

-امشب... یه مهمونیه... کامرانی هم هست و من هم دعوتم!

صدای سابیده شدن دندوناش روی هم رو شنیدم:

-چه خوب... بلاخره میتونیم اون آشغال رو به دام بندازیم..

چشمام رو ریز کردم:

-اما... کم کم... شمرده و آروم تصاحب میکنم زندگیشو... نابودش میکنم... همون طور که اون لعنتی من و و زندگیمو نابود کرد...

اینقدر با حرص این رو گفتم که آرسام دستش رو پشتم گذاشت و گفت:

-همون طور که تا الان کنارت بودم... تا آخر باهات میمونم آدرین.! من و تو از کوچیکی با هم بزرگ شدیم و هرگز تنهات نذاشتم.. یادت نره منم کلی تسویه حساب با اون آشغال دارم.. خواهرم هنوز تو یادمه...

نگاهم رو بهش دوختم و محکم بغلم کرد! این پسر از برادر به من نزدیک تر بود یا بهتر بگم! تنها کسم بود... گفتم:

-با هم انتقام میگیریم...

-با یه آدرین باهوش و یه آرسام پر حرف!

لبخندی محو زدم و خودش خندید.. :


romangram.com | @romangram_com