#دل_من_دل_تو_پارت_248
-نه کلاس خصوصی میگیرم ممنون!
گلوم رو گرفت توی دستش و گفت:
-خیلی دوست داری اون یکی پات رو هم خودم بشکونم نه؟!
-نه! به هیچ وجه!
-پس اینقدر زر زر نکن و درست و عین آدم حرف بزن! گمشو رد کارت!
صورتم پر خشم شده بود! لعنتی فقط میخواست تموم خوبیاش رو این جوری لاپوشونی کنه و لایه ی غرور و تکبر و خودخواهیش رو جبران کنه! آخه... دیگه داشتم کلافه میشدم! این مرد چی از جون من میخواسـت؟! از اینکه یه مرد تا این حد مغرور رو میدیم واقعا متعجب میشدم! با چشم غره رفتم سمت پلها همه رو بالا رفتم مسکن ها کار خودشون رو کرده بودن و پام خیلی بهتر شده بود. وارد اتاقش شدم و اتاقش مملو از عطر تلخ و خنک مردونش بود چشمام رو برای چند ثانیه بستم و نفسی عمیق کشیدم! در کمدش رو باز کردم و اوف! همش کت و شلوارای مشکی و صرمه ای! بهش بیشتر میومد... با رنگ چشماش خیلی قشنگ بود... من کلا عاشق خاکستری بودم و رنگ چشماش... بهخ ودم تشری زدم و کت و شلوارش رو آماده کردم خودش یک راست وارد حموم شد! لبم رو گاز گرفتم و دیدم نیست! از این فرصت استفاده کردم و نشستم روی تخت... پیراهن سفیدی که بین کت بود و اتو شده و صاف بود رو توی دستم گرفتم و عطر تلخش روی پیراهن ثابت بود داشتم دیوونه میشدم احساس گناه داشت من رو میکشت! برگردوندمش سر جاش... من شک نداشتم عقلم رو از دست دادم! آره من خل شده بودم ! من ..من هنوز همون آرامش زبون درازم که از مردا بدش میاد... اما چرا آدرین رو از این قاعده مستثناء میدیدم؟! آدرین لعنتی داشت ذهن من رو تصاحب میکرد و من با تمام وجود مبارزه میکردم.اخمام رو کشیدم توی هم و به اتاق خودم پناه بردم. دراز کشیدم روی تختم سردرد عجیبی داشتم. فکر کنم اونقدر فشار روم بود که زده به اعصابم. پوفی کردم و سرم رو لای بالشتها پنهون کردم طولی نکشید که خوابم برد.
آدرین
دکمهای پیراهن سفیدم رو میبستم و توی آینه با اخم به خودم نگاه میکردم اما ذهنم تمام و کمال برای امشب بود. بلاخره قرار شده بود بزرگترین کابوس زندگیم رو ببینم! و کم کم... قولم رو تبدیل به عمل کنم هر چند که تا الان تمام تلاشم عمل به قولم بود و آروم کردن این دل سخت! دلی که داشت از درد گذشته منفجر میشد! ولی غرورش رو حفظ کرده بود... چشمای خاکستریم برق پیدا کرده بودن. برق انتـقام.! کراوات مشکی رنگم رو برداشتم مطمئن بودم همون طور که امشب هیجان داره همون قدر هم از درون عذاب میکشم اما باید تحمل کنم و خودم رو سنگ نگه دارم! همین طور که توی این سیزده سال این کار رو کردم. عطر تلخم رو از روی میز برداشتم و به گردنم زدم. نشستم روی تخت و ذهنم رو متمرکز کردم. شک نداشتم که امشب مورد امتحان قرار میگیرم.چیزی نگذشت که تقه ای به در خورد :
-بیا تو!
با دیدن آرسام آروم بلند شدم و گفت:
-به سلام آدرین خان مغول!
چپ چپی با اخم نگاهش کردم:
-سلام..
-دروغ میگم آدرین؟ نه به خدا دروغ میگم؟! تو چنگیز خان مغول رو میگی بیا برو کنار من جات هستم!
-زبونت رو بزار تو دهنت بیا بشین کارت دارم!
-چی شده که اینقدر شیک و پیک کردی؟
یه تای ابروم رو دادم بالا و با نیش پهن گفت:
-آ میدونم تو همیشه اینقدر شیک و خوشتیپی عزیزم!
romangram.com | @romangram_com