#دل_من_دل_تو_پارت_247
-مهم نیست... بیا بریم ببیننم نکنه.. نکنه تا اینجا دوئیدی؟!
دستاش رو از روی صورتم برداشت و جواب ندادم... زل زد تو چشمام و به اخماش اضافه کرد و تن صداش بالا تر رفت:
-تو عقل نداری تو سرت؟! نمیگی میوفتی کار دست خودت میدی؟!تو اینقدر احمقی؟!
اخمام تو هم شد:
-به خاطر خودم این کارو نکردم به خاطر جناب عالی بود که بعد انگ دزدی رو من نچسبونی! این از اون ساعت که ...
-اون قضیش فرق میکرد! حالام بسته بیا برو تو ماشین به اندازه ی کافی از دستت کشیدم امروز!
سرم رو پایین انداختم و بی حرف رفتم توی ماشین نشستم! لیاقت نداشت اشک بریزم بابتش! روم رو سمت پنجره گرفتم و با اخم به بیرون نگاه میکردم. نمیدونم اما یه سوال مسخره این اجل معلق تو سرم بود! ممکنه روزی آدرین من رو هم بکشه؟! شاید روزی به این حرفایی که میزنه عمل کنه از کجا معلوم؟! اما... چرا نمیتونستم این رو باور کنم؟! آدرین واسه من شده بود یه آدمی که تنها سرگرمیمه!راحت بگم خوش بودم باهاش! اما وقتی یاد حرفای رامتیـن و اینکه چه آدمیه میوفتادم... واقعا گیج میشدم! چی رو باور کنم؟! تا الان هر چی اطلاعات به دست آوردم ضد سپهرمنش و اون یارو کامرانی بود اما آدریـن...
بلاخره به ویلا رسیدیم و ساعت شده بود 12 ظهر تا خواستم وارد آشپزخونه شم با اخم نگاهم کرد و به خشکی گفت:
-لازم نکرده اشتها ندارم الان یه بلای دیگه سر خودت میاری دوباره منو گرفتار میکنی! بیا برو تو اتاقت تا آرسام بیاد!
اخمام رو کشیدم توی هم:
-بهتر!
-صبر کن!
وایستادم و روی پاشنه ی پایی که سالم بود چرخیدم:
-بله؟!
-برو تو اتاقم کت و شلوار مشکیم رو آماده کن میخوام برم حموم... بعد! میرم بیرون کار دارم و شاید شب دیر برگردم و آرسام میمونه! فهمیدی یا نه؟!
-نفهم نیستم فهمیدم...
اخماش توی هم شد و آروم اومد سمتم غرید:
-قرار بر این نبود حرف زدنت یادت بره! باید یادت بدم چطوری با رئیست حرف بزنی؟!
romangram.com | @romangram_com