#دل_من_دل_تو_پارت_244

با چشم غره خودم رو رسوندم به تخت و نشستم نفسی تازه کردم نمیخواستم دیگه بزارم بغلم کنه. همون یک بار تمام تنم رو با تنش یکی کرد و هنوز توی شوکش بودم... هنوز هم حس میکردم گونه هام داغ و سرخن!بلند شدم و در رو باز کردم و لنگان لنگان به راهم ادامه دادم داشتم از پلها پاییـن میرفتم برام سخت بود اما میرفتم! همزمان با من آدرین هم داشت میومد گفت:

-صبر کن ببینم!

کلافه بودم! لحنش سرد بود اما... من رو دچار دوگانگی میکرد! نمیدونستم سردی و غرورش رو باور کنم یا اینکه یه جورایی نگرانم شده؟! کمکم کرد تا پاییـن پلها رفتم و گفتم:

-دیگه میتونم بیام.. از کمکتونم ممنون...

بدم نمیومد باز هم من رو همراهی کنه اما مغروره خر سریع ولم کرد و همون طور که میرفت بیرون گفت:

-تو ماشین منتظرم!

چشم غره ای زدم و آروم زیر لب گفتم:

-این ها میگن تعارف آمد نیامد داره! من یه چیزی گفتم تو چرا ولم کردی؟!

آروم و ریز ریز خندیدم با خودم هم در گیر بودم!رفتم سمت در و آروم آروم رفتم سمت مـاشین سفید رنگش.در ماشین رو باز کردم و نشستم بی هیچ حرفی حرکت کرد... خیلی جو ساکتی بود و آهنگ پخش میشد...

آهنگ خیلی غمگین بود! نفسی عمیق کشیدم و تا حدودیلب و لوچم آویزون شد . توی خودم جمع شدم و بلاخره از اینکه بعد سه روز داشتم از خونه بیرون میرفتم خوشحال بودم!

آدرین بی وقفه صدی آهنگ رو قطع کرد توی چشماش.... توی چشماش غم بود... یه غم عمیــق...این غم رو میتونستم تا تهه وجودم... با عمق احساسم حس کنم.

نفهمیدم چطوری رسیدیم و به کمکش وارد شدم.من رو نشوند روی صندلی و با اخم گفت:

-بر میگردم از جات یک میلی متر هم جم نمیخوری!

-چشم!

رفت سمت پرستار و داشت باهاش حرف میزد سرد و سرسنگین. لبخندی محو نشست کنج لبش. تمام این یک ماهی که پیشش بودم ندیدم یک بار لبخند بزنه! درسته خودمم کم پیش میومد بخندم ولی... آدرین چرا؟ من درد داشتم از زندگی... زخم داشتم از روزگار اما اون که خوشبخت بود چرا؟! لبم رو گزیدم و اومد نشست کنارم سرش رو به دیوار تکیه داد و سکوت کردم... دوست داشتم یه بحثی پیش بکشه باهاش حرف بزنم! خوشم میومد سر به سرش بزارم و عصبیش کنم. یک کرمی توی وجودم فعال شده بود! کرم خنده و شوخی... چیزی که توی عمرم یک بار هم ازش استفاده نکرده بودم! همیشه جدی و خشک بودم شاید بعضی اوقات با سایه یکم شوخی میکردم اما... با یه پسر؟؟!! به ذهنمم یه روز خطور نمیکرد! لبخندی کمرنگ زدم....سرم و نگاهم به کف زمین بود و تو فکر اینکه چرا به آدریـن وابستگی پیدا کردم؟! منه لعنتی که حالم از پسرا بهم میخورد! برای چی؟! اما... میدونستم وابستگیم تحت کنترله! اون طور هم نبود که از فراقش به غش و ضعف بیوفتم! اما... دوست داشتم کنارش باشم!

تو همین فکرام غلت میخوردم که با صدای آدرین به خودم اومدم:

-بـا تـــوام!

با چشمای گرد سرم رو بلند کردم و چشمام توی چشمای خاکستریه خوشرنگ و خوشحالتش قفل شد!چشماش عصبی بودن و دوباره اخم کرده بود :


romangram.com | @romangram_com