#دل_من_دل_تو_پارت_242
عصبانیت و فشار عصبی رو توی تک تک سلولای بدنم حس میکردم! کسی حق نداشت.. کسی جرئت نداشت با من اینجوری حرف بزنه! این دختر با خودش چی فکر کرده؟! محکم دستش رو گرفتم و کشوندمش بیرون اتاقم عربدم رفت هوا:
-نشونت میدم سر به سر من گذاشتن یعنی چی.!
چشماش رو به خاطر عربدم بست در ورودی رو باز کردم و رفتم سمت انباری پرتش کردم توی انباری و تا اومد حرفی بزن و داد زدم:
-خفه! حرف بزنی همینجا نه تنها میکشمت همینجا چالت میکنم!
در رو محکم بستم! رگهای شقیقهام از شدت عصبانیت تند تند میزدن و رگ های دستم برجسته شده بودن. دختره ی گستاخ.! دستام رو با کلافگی توی موهام فرو کردم! خیلی بهش رو داده بودم باید حالیش میکردم با کی طرفـه!آدریـن! آدرین رادمهر! کسی که همه از ترس جلوش سر خم میکنن !دندون غرچه ای کردم و رفتم سمت اتاقم...
آرامش
پسره ی عوضی!توی این انباری تاریک پر موش بود. لبم رو گاز گرفتم و سعی میکردم جیغ نزنم نمیتونستم بشیـنم همه جا تاریک بود نمیترسیدم اما... لبم رو محکم تر گاز گرفتم و حس کردم چیزی داره از جلوم راه میره کثـــــیف! آروم آروم جلو رفتم وهیچ جا نور پیدا نمیشد.چیزی به پام خورد و فکر کردم که میزه! میز بود اما تا دستم رو روش گذاشتم سوزش عمیقی روی دستم حس کرد و لبم رو گاز گرفتم تا جیغ نزنم! از دستم خون میومد حتما روی میز یه چیز خیلی تیز بوده..! زیر لب گفتم:
-آخ.. لعنت بهت عوضی! ببین من رو تو چه هچلی انداخته!
دستم وحشتناک درد میکرد.دستم رو با دست دیگم گرفتم وخون از دستم فواره میزد. اومدم برگردم برم کنار در، که پام گیر کرد به یه چیز دیگه محکم پام پیچ خورد!! دیگه اشکم از درد داشت در میومد.تند تند از درد نفس میکشیدم. خودم رو کنار کشیدم و به جایی تکیه دادم... مچ پام خیلی درد می کرد!از همه بد تر دستم میسوخت... آب دهنم رو قورت دادم و نفسی عمیق کشیدم اگه این اون روی سگ آدرین نباشه پس اون روی سگش چیزی نیست جز اینکه بزنه طرفش رو بکشه! قاتل که هسـت. پوزخندی زدم. پسره ی روانی عوضی خودخواه. حالیت میکنم! فکر کرده من کم آوردم اون هم کی آرامش! نشونت میدم پسره ی خل و دیوونه.اون غرورتو میارم جلو چشمات. اما به حدی درد داشتم که نزدیک بود زمین رو گاز بگیرم. کم کم روزنه ای از نور لای در پیدا و سایه ی آدرین نمایان شد... اخماش وحشتناک توی هم بود و با دیدن قیافه ی من کمی متعجب شد و غرید:
-چیکار کردی با خودت احمق؟!
با دو قدم خودش رو به من رسوند اخمی کردم و دستم رو خواستم بگیرم و بلند شم که خودش چهار زانو نشست کنارم و دستم رو گرفت تو دستش و تقریبا داد زد:
-میگم چیکار کردی دختره ی احمق دستت چرا داره خون میاد؟
-به تو مربوط نیست! توی روانی...
نذاشت حرفم رو کامل کنم و محکم گلوم رو گرفت و غرید:
-عصبی ترم نکن.. نزار این عصبانیت تبدیل به خشم شه... تو اون روی من رو ندیدی.!
نمیدونم چرا اما لال شدم.! نخواستم بیش تر از این عصبیش کنم.مطمئن بودم هر کی جاش بود تا سر حد مرگ دق مرگش میکردم اما... آدرین فرق داشت. دلیلش رو نمیفهمیدم که چرا برام فرق داره! غرورش؟ خودخواهیش؟! نمیدونم! سرم رو آروم پاییـن انداختم و اخم ظریفی روی پیشونیم نشست و گفت:
-بلند شو بریم.
چطور بلند میشدم؟ پام از زور درد تکون نمیخورد! :
romangram.com | @romangram_com