#دل_من_دل_تو_پارت_240

نفسی عمیق کشیدم و چشمام رو بستم... بوی توت فرنگی میداد! :

-میگم امشب آرسام بیـاد... من امشب نیستم.! خب؟

سری تکون داد و زل زدم تو چشمای سبز رنگش آرامش خاصی بهم منتقل کرد با نگاهش اخمام رو کشیدم توی هم:

-حواست رو خوب جمع کن... تو تراس؟

-میرم! یعنی چیزه نمیرم!

-تو باغ؟!

-نمیرم!

-خوبه...

-تا کی من اینجا زندونیـم؟!

-زندونی نیستی... وظیفت رو انجام میدی!

-چه ربطی داره دارم میمیرم! مردم بست توی خونه نشستم دیگه طاقت ندارم... تو رو خدا بزار یکم برم بیرون!

-به خاطر خودت میگم.! سر من بلایی نمیاد...

قیافش مظلوم مانند شد.. چشماش کلافم میکرد ! چرا چرا؟ نمیتونستم با این دختر مثل بقیه ی دخترا رفتار کنم؟! باهاش سرد بودم اما... اون داشت قالب یخیه من رو آب میکرد... داشت من رو ذوب میکرد! نه! قرار من با خودم این نبود! قرار من نابودیه زندگیه اون دو نفره نه که کسی رو وارد زندگیم کنم صدای ظریفش من رو به خودم آورد:

-حداقل ولم کن بزار برم! این شد عین دیشب!

چشمام رو ریز کردم:

-دیشب؟!

هول کرد! به من من افتاد و چشمای سبزش گرد شد و گفت:

-نه خب.. یعنی آره.. فکر کنم یکی صدام زد نه چیزه غذام رو گازه!


romangram.com | @romangram_com