#دل_من_دل_تو_پارت_239
خیلی حرف میزد! پوزخندی زدم :
-منتظرم فعلا.
و تماس رو قطع کردم و آرامش با اخمی ظریف نگاهم کرد:
-با من کاری داریـن؟!
-دیشب...
-دیشب چی؟!
-چه اتفاقی افتـاد؟!
یه تای ابروهای پهن و خوشحالتش بالا پرید قیافش برای من ساده بود... به خصوص که صورتش رنگ آرایش رو هم نمیدید!:
-چطور؟!
غریدم:
-جواب من رو بده تفره نرو دختر! میخوام هر اتفاقی افتاده بفهمی که من دیشب مست بودم! پیش خودت فکر و خیال نکن!
دستش رو فشار دادم و چشماش رو از زور درد بست و گفت:
-فشار نده این لامصبو لامروت! درد میگیره بابا همین دو ماه پیش از گچ در اومد. نزار دوباره بره تو گچ.
دستش رو ول کردم و با یه دستم کمرشو و با دست دیگم چونش رو محکم گرفتم و نفس های کوتاهش به گوشم میخورد گفت:
-زکی! از این میپره رو یکی دیگه! د چونم رو که نمیتونم گچ بگیرم ولمون کن بابا کبودم کردی!
در گوشش غریدم:
-خیلی وز وز میکنی.!
-توام خیلی غلدری میکنی! ولمون کن بابا من نفهمیدم آخر خدمتکارتم یا نه کیسه بکست.
romangram.com | @romangram_com