#دل_من_دل_تو_پارت_238
با یک دستش سرش رو گرفت و اخماش توی هم شد چشماش رو بست مطمئن بودم سردرد داره به خصوص با مست کردنش دردش رو بیش تر کرده بود... محکم دستش رو گرفتم نذاشتم تعادلش بهم بخوره! آروم رفت سمت تختم و افتاد روش و بیهوش شد! سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و آروم زیر لب هق هق می کردم. بد جور ترسیده بودم. زیر لب گفتم:
-یا از دست تو یکی خل میشم.. یا از دست خودم!
پوفی کردم و پتوی کنار تختم رو انداختم روش... پسره ی دیوانه! نفسی عمیق کشیدم...بالشتی از گوشه ی تخت برداشتم و شالم رو گذاشتم سرم.. موهام رو هم بستم و روی زمین خوابیدم...
آدرین
سرم داشت منفجر میشد.. آروم آروم لای پلکام رو باز کردم ابروهام توی هم شد و بهم گره خوردن... هیچی یادم نمیومد... بلند شدم و نگاهی به اطرافم انداختم. من... نگاهم به پاییـن تخت برخورد کرد و آروم گردنم رو مالیدم و پتو رو از خودم کنار زدم چشمام رو بستم اما با صحنه ای که تو سرم داشتم هجیش میکردم فوری چشمام باز شد... من تو اتاق آرامش چیکار میکردم؟!چرا رو زمین خوابیده بود...؟ بلند شدم و سردرد امونم رو بریده بود نگاهی به ساعت انداختم معدم ضعف داشت.... کم پیش میومد مشروب بخورم و وقتی میخوردم همین وضعم بود... اخمام تا آخرین حد توی هم شد.معلوم نبود دیشب چه غلطی انجام دادم!آروم دستگیره ی در رو چرخوندم و در رو باز کردم تازه ساعت 5 صبح بود... خواستم برم اما... نگاهم رو روی آرامش چرخوندم به خاطر من روی زمین خوابیده بود... اون هم روی پارکت یخ! مطمئن بودم عقلی تو سر این دختر نیـست... اخمام رو بیش تر توی هم کشیدم این بهم ثابت شده بود که از اون دخترا نیست که زود دست و دلـش بلرزه و خیال بافی انجام بده... رفتم سمتش و از روی زمین با یه حرکت بلندش کردم. بیش تر از اون چیزی که فکر میکردم ظریف و سبک بود...موهای بلندش خورد به دستم. موهاش داشت از قدش بالاتر میرفت! اخمام بیشتر جمع شد.... آدرینا عاشق این بود موهاش اینقدر بلند شه.... تازه داشت موهاش رو خوب بلند میکرد اما...
دندونام رو روی هم سابیدم. رگ غیرتم لحظه به لحظه برامده تر میشد! آرامش رو گذاشتم روی تخت و پتو رو کشیدم روش. کاری که اون برای من انجام داد... رفتم از اتاقش بیرون و توجهی بهش نکردم فنجونی برداشتم و چایی برای خودم ریختم کم کم سرم داشت بهتر میشد... نفسی عمیـق کشیـدم... توی این خونه جز اتاق آدرینا هیچ عکسی نبود... این به نفعم تموم میشد که یاسین و کامرانی توی شیراز زندگی میکنن و اگرنه مجبور بودم عکسای خانوادم رو از تو ویلای تهرانمم پنهون کنم! ولی برای وقتی که تهران بخواد بیاد مجبورم... آرنجم رو گذاشتم روی میز و پیشونیم رو به سرم تکیه دادم... با اخم چشمام رو بستم هیچی از دیشب یادم نبود... با صدای پایی که مطمئن بودم آرامشِ از جام تکون هم نخوردم... :
-سلام...
نفسی عمیق کشیدم و خیلی خشک و عادی و آروم جوابش رو دادم با صدای ظریفش که آروم بود گفت:
-نمیدونستم زود بیدار میشین... الآن صبحونتون رو آماده میکنم!
و مشغول کارش شد... اما من اونقدری سرم درد می کرد که حوصلش رو نداشتم.حوصله ی هیچ احد و ناسی رو نداشتم. صبحونه رو آروم و شمرده خوردم و بلند شدم و رفتم سمت اتاق خودم. وارد اتاقـم شـدم و دراز کشیـدم روی تخت و زل زدم به سقف اعصابم داغون بود. خیلی داغون! داغون تر از همیشه! یاسین آشغال کاری کرد تا تمام خاطراتم رو برام زنده کنه فقط به خاطر امتحان ! میخواست من رو امتحان کنه که حافظم رو به دست آوردم یا نه.. از کنار تختم سیگاری برداشتم و فندک . سیگار هم مثل مشروب.. کم پیش میومد بهش رو بیارم اما... من حق داشتم... آرامش میخواستم خسته بودم. خیلی خسته! فندک نقره ای،طلاییم رو روشن کردم و دود سیگار به هوا رفـت... پکی از سیگارم زدم و دودش رو به هوا فرستادم.. سالیان سال بود که با خنده و خوشی و لبخند خداحافظی کرده بودم! یه مرد سنگدل... سرد... مغرور... پکی دیگه به سیگارم زدم... به بیرون پنجره نگاه کردم.. بارون... بارون! حالم ازش بهم میخورد! نحس ترین روز... نحس ترین ساعت و نحس ترین دقایق... همه رو یادم میاورد! پکی دیگه زدم و دود سیگار همه جا رو پخش کرده بود با صدای موبایلم که لحظه به لحظه نزدیک تر میشد ابروهام رو در هم کشیدم وبا صدای تقه ی در سرم رو به عقب برگردوندم و با دیدن آرامش و موبایلم تو دستش جلو رفتم و بدون اینکه بزارم حرفی بزنه و تشکری ازش کنم جواب دادم:
-الو؟
-سلام آدرین چطوری؟
بازم صدای نحس یاسیـن!:
-خوبم... چیکارم داری؟
-امـشب یه مهمونـی دعوتـی... کامرانی هم هسـت!
یه تای ابروم پرید بالا! بلاخره... بلاخره! آره! داشتم به انتقامم... به هدفم از زندگی نزدیک میشدم کامرانی... ! آرامش خواست بره که محکم دستش رو گرفتم و با چشمای گشاد به چشمام خیره شد و خیره به چشمام نگاه میکرد از تخت بلند شده و خونسرد گفتم:
-باشه.. کجا؟
-برات اس ام اس میکنم.! شک ندارم میای... بلاخره میخوای آقا سیاوش رو بببینی!
romangram.com | @romangram_com