#دل_من_دل_تو_پارت_237

شالم رو توی یک حرکت از سرم برداشت و موهام رو از لباسم بیرون کشید..دستام رو جوری گرفته بود که نتونم جم بخورم. فقط جیغ میزدم تا ولم کنه. کش موم رو باز کرد و سرش رو توی موهام فرو کرد و مدام نفس عمیق میکشید با گریه گفتم:

-ولم کن عوضی! ولم کن!

من رو محکم تر گرفت و ولم نمی کرد؛ مستی به قدرتش اضافه کرده بود نمیتونستم توی بغلش جم بخورم مست بود نمیفهمید داره چیکار میکنه! زمزمه وار گفت:

-آدرینا عاشق رنگ صورتی بود... عین همین رنگ لباسی که تو پوشیدی...

-با من کاری نداشته باش بزار برم!

-تو از جون من چی میخوای....

-من این رو باید از تو بپرسم تو از جون من چی میخوای؟ ولـم کن! تو رو خدا جان خوارت آدرینا کاری باهام نداشته باش... خواهش می کنم! کمـــــــــــــک!

سرم رو گذاشت روی سینه ی برهنش و چونش رو روی سرم.! از کاراش متعجب میشدم میدونستم فردا اگه بفهمه امشب من رو بغل کرده... :

-بعضی رفتارات من رو یاد آدرینا میندازه...

-من رو با خواهرت اشتباه گرفتی آقا جون ولم کن برم پی کارم...

فشار دستاش محکم تر شد و دست چپش رو فرو کرد توی موهام و سرم رو عقب کشید دندون غرچه ای کرد و غرید:

-من هر کاری بخوام انجام میدم به حرف توی جوجه هم توجه نمیکنم! بیشتر از حد دهنت حرف میزنی دختره ی گستاخ! یا خودت جلوی اون زبونت رو میگیری یا خودم زبونت رو از ته کوتاه کنم؟!

-تو مستی یا خودت رو زدی به مستی؟!

-به تو ربطی نداره!

چشماش خمار بود! چشماش رو بست و آروم باز کرد.. :

-زبونت عین موهات بلنده....

آروم آروم... کم کم فشار دستاش رو دور کمرم کمتر شد... :

-من عین اون آشغال نیستم... نیستم...


romangram.com | @romangram_com