#دل_من_دل_تو_پارت_236
-انتظارت چی بود؟ ساعت نزدیک دهه شبه! تو چی؟
-انتظارت چیه؟ با این وضعم شام بخورم؟
آرسام خندید و گفت:
-برو داداش... برو منم دیگه برم مخ این دختر رو هم خراب کردم اینقدر فک زدم واسش تا حوصلش سر نره...
-بودی حالا...
-نه دیگه میرم مزاحمتم نمیشم.. فعلا
بلند شد و من هم بلند شدم به احترامش. اوهوع! چه احترام شناسی شده بودم من. همش تقصیر آدرین بود آرسام با لبخند گفت:
-خدانگهدار آرامش خانم..
-خدانگهدارتون..
لبخندی زد و رفت... آدرین هم بعد بدرقه کردنش رفت سمت بالا تا دوش بگیره.. نشستم روی مبل... کاری نبود بخوام انجام بدم.. مشغول دیدن تی وی بودم بعد مدتی آدرین اومد پاییـن حوله ای دور گردنش بود و اخماش از همیشه تو هم تر بود و آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- من دیگه میرم تو اتاقم...
حرفی نزد،با حرص رفتم سمت اتاقم. حداقل جوابم رو که میتونست بده اه... لعنت بهت.. در اتاق رو بستم و نشستم روی صندلی خوابم نمیومد پوفی کردم و تو آینه به خودم زل زدم چشمای سبز رنگم درخششی خاص پیدا کرده بودن... این درخشش رو هرگز توی چشمام ندیده بودم... چند دقیقه ای بود که به خودم زل زده بودم... تشنم کرده بودم بلند شدم برم آشپزخونه که چشمم به آدرین خورد.. باز هم داشت عین دیشب خودش رو به دست مشروب می سپرد... لبم رو گاز گرفتم.. تا حالا تو ویلای تهران ندیده بودم به مشروب پناه بیاره اما... تشنه بودنم فراموشم شد و برگشتم توی اتاقم.. اخمام رو تا حد کمی به تو هم کشیدم.. نه از عصبانیت.. از نگرانی! نشستم لبه ی تخت و چند دقیقه فقط به یه گوشه زل زدم...
شاید حدود نیم ساعت گذشت...تصمیم گرفتم بخوابم که در بی هوا باز شد! با چشمای گرد سرم رو سمت در چرخوندم و آدرین رو تو درگاه دیدم! خدا میدونه اون لحظه دلم چطور میزد و فکرم چند جا میرفت اون هم غیر ارادی! بلند شدم و گفت:
-چـ...چیزی شده؟!
اخماش توی هم و چشمای خاکستریش به خون نشسته بود.. حرف نمیزد اما از مستی تلو تلو میخورد... سر تا پا نگاهش کردم شلوار لی پوشده بود با یه پیراهن مردونه ی صرمه ای دکمهاش رو باز گذاشته بود و عضلهاش رو به نمایش میذاشت... لبم رو گاز گرفتم و جواب نداد آب دهنم رو قورت دادم و داشت میومد جلو... گفتم:
-نیا جلو!
اما انگار کر بود! نمیشنید صدام رو نمیشنید! نفس نفس میزدم از ترس... کسی نبود بخواد من رو از دستش نجات بده.. من عقب میرفتم... اون جلو میومد.. محکم پشتم خورد به دیوار و با ترس چشمام رو بستم دیگه راهی نبود من رو تو حصار دستاش زندونی کرد.. چشمام تا حد آخر گشاد شد من رو کشیده بود توی بغلش! سرم رو گرفت بالا نمیتونستم هیچی رو هضم کنم لال شده بودم دستش رو برد سمت شالم وجیغ کشیدم:
-چیکار میکنی؟ تو حالت خوب نیست ولم کن...
romangram.com | @romangram_com