#دل_من_دل_تو_پارت_235
ترجیح دادم زیاد تو دست و پاشون نباشم آدرین شقیقه هاش رو با انگشت شصت و اشاره میمالید و گفت:
-یه چایی برام بیار.. سریع!
-چشم...
رفتم سمت آشپزخونه و یه چای دبش و تازه دم آماده کردم و صداشون رو پچ پچ مانند میشنیدم:
-نمیدونی چه وضع بدی بود.. تموم خاطراتم رو داشت زنده میکرد آشغال میخواست من رو امتحان کنه..
حرفش رو خورد.. ! تند تند تا عصبی نشد چایی رو براش بردم و گذاشتم روی میـز... نشستم روی صندلی که ازشون دور بود و با انگشتام ور میرفتم... آرسام لبش رو گاز گرفت و اخماش رو توی هم فرستاده بود... نفسی عمیق کشید:
-آدرین باید این چند وقت رو هم تحمل کنی راهیه که اومدم و برگشتن ازش محاله!
-معلومه که ادامه میدم آرسام تو چی فکر کردی؟ که من از اون هرزه ی آشغال دست میکشم و میزارم راحت زندگی کنه؟!
از داد آدرین چشمام گرد شد! سرش رو توی دستاش گرفت وآرسام آروم زد تو شونش و گفت:
-آروم باش داداشم... این جوری که کاری از پیش نمیره... میدونم چقدر از کاراشون خسته شدی اما چیکار کنیم؟! بلاخره برای اینکه بتونی کارت رو پیش ببری باید ادامه بدی... چهار سال زحمت کشیدی بقیش رو هم باهم میریم....
-نمیخواستم سرت داد بزنم...
-من یکی دیگه عادت کردم نیاز نیست واسم توضیح بــدی!
آدرین چپ چپ نگاهش کرد و آرسام خندید و من هم لبخند محوی رو لبام بود... نگاهم رو دوخته بودم به کفه زمین و آرسام گفت:
-تو دیگه چته چرا غمبرک زدی ضعیفه؟! تا الان عین بلبل داشتی مخم رو مته میکردی!
چشمام رو گرد کردم:
-نه بابا! من که تا الـان خواب بودم بعد چطور...
آدرین از جاش پا شد و گفت:
-من میرم دوش بگیـرم شام خوردی آرسام؟!
romangram.com | @romangram_com