#دل_من_دل_تو_پارت_234
-خب وقت دیگه تمومه!
-ا داشت حرف میزد! خب میذاشتی لااقل باهاش خداحافظی کنم...
-دیگه خیلی داشتی تو جزئیات میرفتی پاشو برو تو اتاقت...
سری تکون دادم و از پلها بالا رفتم و بعد گذشتن از راهرو لبم رو گاز گرفتم.. همین که بهش گفتم تو تهران نیستم کافیه اما.. سری به نشونه ی تاسف برای خودم تکون دادم و وارد اتاقم شدم.. آروم دراز کشیدم روی تختم و با هزار فکر و خیال چشمام بسته شدن و خوابم برد....
نفسی عمیق کشیدم و به باغ نگاه می کردم.. دیگه شب شده بود و شام هم با آرسام گذرونده بودم.. یه جورایی نگران آدرین بودم یعنی الان کجاست؟! حالش خوبه یا نه؟ پوفی کردم و حوصلم سر رفت حداقل میرفتم پیش آرسام بهتر بود! در اتاقم رو باز کردم و رفتم بیرون.. پلها رو یکی یکی طی کردم و با دیدن آرسام لبخند محوی زدم و گفت:
-به به خانم خوابالو چقدر میخوابی!
-نخوابیده بودم داشتم به باغ نگاه می کردم...
اخماش توی هم شد:
-نرفتی توی تراس که؟!
-نه... از پنجره... میشه بپرسم دلیل این همه مراقبت چیه؟
-نه.. نمیشه این رو نپرس.
شونه ای بالا انداختم و صدایی از در اومد و آرسام گفت:
-بَه فکر کنم آدرین هم اومده باشه...
با اشتیاق زل زدم به در و با دیدنش توی دلم لبخندی زدم. چشماش عصبی بود و این رو قشنگ داد میزد! چشمای خاکستری رنگش از شدت عصبانیت سرخ شده بود و رگ های شقیقـه هاش زده بودن بیرون.لبم رو گاز گرفتم و آروم گفتم:
-سلام...
آروم فقط سر تکون داد و آرسام با اخم گفت:
-چی شده آدرین؟
-بعدا میگم برات...
romangram.com | @romangram_com