#دل_من_دل_تو_پارت_233

-قرار نیست بالا بری همینجا کنار من!

لبم رو گاز گرفتم این هم دست کمی از آدرین نداشت و خوب بلد بود کجا مچ بگیره! سری تکون دادم و همونجا روی پلها نشستم و با صدای ماریانا لبخندی زدم:

-الو بفرمایید؟

-سـلام ماری خانم!

صدای جیغش چشمام رو گرد کرد و گفتم:

-چه خبرته دختر؟ خبر مرگمو که بهت ندادم اینجوری جیغ میزنی!

آرسام ریز ریز خندید و ماری گفت:

-وای خدا خودتی آرامش؟ مردیم از ترس دختر ... رامتین دیگه داشت خل میشد میخواست بفرسته بچها بیان اون ور...

-نه نه! ببین ماری من دیگه جمعه هام هم نمیتونم تشریف بیارم خدمتت یعنی از من بدبخت تر هست؟

-ای خاک عالم چرا؟!

-رئیسم نمیذاره. میدونی که به این کار واقعا نیاز دارم و نمی تونم از دستش بدم. پس مجبورم.

-ای بابا.. عجب گیری افتادیم اینجوری که فایده نداره چیزی دریافت کردی؟

-تا دلت بخواد اما خب دیگه میگم چیزه نوید خوبه؟

-اون هم خوبه سلام داره خدمتت... میگم چیزه.. کلی باهات حرف دارم آرامش راجب وحید..

-منم کلی دلم واست تنگ شده و باهات حرف دارم اما یا کار... یا این دیگه!

-باشه پس به رامتین هم میگم ، الان اینجاست... خیلی خوشحال شد زنگ زدی... اینم شماره ی اونه؟

-نه بابا تهران کجا بود..؟ اصلا من تهران نیستم!

این رو گفتم که یه جوری بهش بفهمونم و آرسام رو هم دور بزنم! تا اومدم حرف ماری رو بشنوم آرسام با اخم موبایلش رو ازم گرفت و گفت:


romangram.com | @romangram_com