#دل_من_دل_تو_پارت_232

-نه سیر شدم ممنون...

-خواهش میکنم ...

رفت! فکر کنم ناراحتش کردم. کاش اونجوری نگاهش نمیکردم که بخواد بهم بگه بیست و یک ساله مادرش رو از دست داده... پس بچه بوده که مادرش رو از دست داده.. آهی آروم کشیدم... دیگه خودم هم سیر شده بودم.. همه چیز رو جمع و جور کردم و در حال شستنشون بودم همه رو تمیز کردم و گذاشتم سرجاشون دست راستم که قبلا در رفته بود یکم درد می کرد اون بعد این همه مدت! رفتم بیرون و واقعا خسته بودم و خوابم میومد آرسام کنار پنجره وایستاده بود و با اخم بیرون رو نگاه میکرد... گفتم:

-ببخشید با من کاری ندارین؟

-نه آرامش خانم برو تو اتاقت...

-چیزه...

-چیزی شده؟

-میتونم به یکی از دوستام زنگ بزنم؟ از وقتی این پسرخاله ی گوریل انگوریتون افتاده تو بختکه منه بدشانس فقط یک بار گذاشت باهاش حرف بزنم ...

خندید و گفت:

-اسم آدرین رو گذاشتی گوریل انگوری؟ دست شما مرسی واقعا! بشنوه تو که هیچ من یکی رو هم باهات میکشه! لابد یه دلیلی داره که نمیذاره...

-خب چه دلیلی آخه؟! مگه خدمتکار بودن به این معنیه که نباید از دوستام خبر داشته باشم؟

چند دقیقه سکوت کرد و گوشیش رو از توی جیبش در آورد و گفت:

-فقط بهش نگو... نمیخوام فکر کنه دارم ضدش کاری میکنم من آدرین رو ازجونم بیشتر دوست دارم باشه؟

-قول میدم...

لبخندی زد و گفت:

-شماره ی دوستت چیه؟

شماره رو بهش گفتم و گوشیش رو ازش گرفتم رفتم سمت اتاقم و گفتم:

-زود برش میگردونم...


romangram.com | @romangram_com