#دل_من_دل_تو_پارت_231

-وا چه ربطی داره؟ بیا بشین ناهارتو بخور دختر، تنهایی دوست ندارم...

آب دهنم رو قورت دادم و نگاهی به چشماش انداختم لبخندی اطمینان بخش زد:

-من اومدم اینجا مراقبت باشم نه که بلایی سرت بیارم... بیا بشین...

-نه اصلا ربطی نداره اما ...

-میدونم آدرین اینجوریه اما من و اون فرق داریم... قضیه ی آدرین از من جداست...

سری تکون دادم و آروم صندلی رو عقب کشیدم و نشستم برای خودش غذا کشید..من هم برای خودم این کار رو کردم و با سالادش مسخره بازی در میاورد و من هم لبخند محو میزدم اگه دست خودم بود که با مسخره بازیاش بلند میخندیدم! کاهو رو برداشت و واسه خودش به صورت سیبیل در آورد نتونستم با دیدن قیافش جلوی خودم رو بگیرم و آروم خندیدم چشماش گرد شد:

-نخند لامصب رو لپات چال میوفته!

چشمام گرد شد:

-خب که چی؟!

-من رو یاد مامانم انداختی... اونم میخندید رو لپاش اینجوری چال میوفتاد...

یک جوری نگاهش کردم که معنی سوال توی چشمام رو فهمید و سرش رو انداخت پایین و همون جور که با غذاش بازی میکرد گفت:

-21ساله که از دستش دادم...

لبم رو گاز گرفتم:

-معذرت میخوام نمیدونستم...

-مهم نیست...

چند قاشق از غذاش رو خورد و بقیش رو فقط باهاش بازی کرد. میتونستم غم رو توی صورتش ببینم گفت:

-ممنون خیلی خوشمزه بود...

-اما شما که چیزی نخوردی!


romangram.com | @romangram_com