#دل_من_دل_تو_پارت_229
-خیـر... فوت شدن!
-متاسفم نمی خواستم...
-ایراد نداره!
مشغول دیدن تلویزیون شد و گفتم:
-چرا شما اومدی؟
-گفتم که.. آدرین گفت بیام مراقبت باشم...
-اون وقت برای چی خب؟! مگه من بچم...؟
-در برابر خطراتی که تهدیدت میکنه از بچه هم بچه تری... چند سالته؟
-21...
-خب فسقلی.. من دو برابر تو و منهای شونزده سن دادم!
-هه هه هه! چقدر خندیدم! خب بگو 26سالته چرا تفره میری؟!
-خواستم ذهنت رو مشغول کنم! میگم تو اگه مخ این آقا مهندس ما رو با زبونت سوراخ نکنی خیلیه!
-منظورت پسرخالته؟! اونم همچین ساکت نمیشینها!
پوفی کرد و دیگه حرفی نزدیم! یه جورایی به این پسر اعتماد داشتم.نمیدونم... بعد قبول کردن حرف رامتین برگه ای جدید از زندگیم ورق خورده بود! حسای جدیدی که تجربه کردم احساسی شدن.. اعتماد به یه مرد! دیدن پسری که مغرور و سرسخته و لجبازه... باور این ها برام خیلی سخت بود! یا راحت ترش کنم... غیر ممکن بود... زندگیم فراز نشیب پیدا کرده بود... آرامش زندگیم پا برجا بود اما هیجان داشت... لبم رو گزیدم و گفتم:
-یه سوال! این آقا که صبح و شب بیرونه واسه چی من رو دنبال خودش کشونده؟!
-این دو سه روز اینطوریه بعدش باید من رو هم تحمل بنمایی خواهر!
-ا؟ جدی؟ تا کی اینجاییم؟!
-مشخص نیست... شاید یک هفته و شاید بیش تر...
romangram.com | @romangram_com