#دل_من_دل_تو_پارت_228

شونه ای بالا انداختم و گفت:

-خب من چطوری از این فاصله ببینمت؟! پاشو بیا رو مبل بشین خب!

اخمام رو دادم توی هم:

-راحتم...

-اما من ناراحتم! نکنه از من میترسی؟ نترس بابا من حلال حروم سرم میشه!

آره جونه عمت! کاملا از اون محموله هاتون مشخصه! پوزخندی زدم و به اجبارش نشستم روی به روش و لبخندی مهربون زد. چهره ی بانمک و خوشگلی داشت... چشماش رنگ چشمای خودم و موهای قهوه ای عین موهای خودم... هیکلی بود اما نه به اندازه ی آدرین... بادی به غبغب انداخت:

-خوب شد اومدم واگرنه مطمئن بودم تا شب آدرین بیاد صد بار از بی حوصلگی خودت رو میکشی!

-پس چرا دیروز اینکارو نکردم؟!

-نمیدونم والا از من میپرسی؟!

-آره دیگه از تو میپرسم!

پوف بدبخت آدرین از دست من چی میکشــه! چه حاضر جوابی بود این آرسام عین خودم. دلم واسه آدرین سوخت! خندیدم و گفت:

-به چی میخندی جوجه؟

اخمام توی هم شد:

-اولا فضولیش به شما نیومده دوما جوجه خودتی!

-ببخشید! آرامش خانم... راستی اسمت خیلی قشنگه...

-ممنون...

-اسمت من رو یاد یه نفری میندازه... ببینم تو خواهری پدری مادری برادری نداری ؟ تنهایی؟!

اخمام توی هم شد دوست نداشتم واقعیت رو بگم:


romangram.com | @romangram_com