#دل_من_دل_تو_پارت_227
با چشم غره روم رو ازش گرفتم تو دلم داشتم میخندیدم. بیشعور!! نشست روی مبل و گفت:
-زحمت نکش ضعیفه من چیزی نمیخورم!
نشستم روی صندلی و پا روی پا گذاشتم، به صورت خندانش خیره شده و یک تای ابروی خودم رو بالا فرستادم، گفتم:
-نمیخواستم چیزی براتون بیارم!
چشماش گرد شد، چشممان گرد شدش روی صورتم زوم کرده و کم کم با چین برداشتن گوشه ی چشماش فهمیدم که داره می خنده:
-ا؟! جدی؟ نه انگار زبونت سر جاشه!
-و هیچ وقت هم از جاش نمیره!
-آفریـن آفریـن! خوبه! ببینم آدرین که اذیتت نمیکنه؟!
-ماذا فازا؟!
-أنـا خوشحال! فازم خوشحالیه! نگفتی حالا!
-من خدمتکار ایشون هستم باید اذیتمم بکنن؟!
-نه چیزه خواستم بگم اگه زیادی عصبی میشه برم یکی بزنمش حالش جا بیـاد! میخوای؟!
-نه ممنون... دوست ندارم به خاطر من کتک بخورین!
لبخندی نشست کنج لبش، چشمکی زد:
-خوبه زبون داری خوشم اومد... معلومه بی سر و پا نیستی! همین جور ادامه بدی آدرین سرتو میزاره لای گیوتین! بعد باید بگی وایستا دنیا من میخوام پیاده شم...
-پسرخاله ی شما نمیتونه همچین غلطی بکنه!
چشماش گرد شد:
-اوه! چه مطمئن! تو حالا اون روی فوق سگش رو ندیدی !
romangram.com | @romangram_com