#دل_من_دل_تو_پارت_226
فقط با اخم نگاهم کرد و گفتم:
-یک لحظه...
دوئیدم بالا و پریدم تو اتاقم تند تند شالگردنی که خودم بافته بودم رو برداشتم و رفتم پایین همون جا دست به سینه با اخمایی که وحشتناک توی هم بودن منتظر بود با دیدنم یه تای ابروش رفت هوا و رفتم کنارش قدم تا روی سینش بود روی انگشت پا موندم و شالگردن رو انداختم دور گردنشو همون جور خیره خیره نگاهم می کرد... زبونم رو کجکی در آورده بودم و شالگردن رو که میزون کردم گفتم:
-خب درست شد... دیگه میتونین برین..
حتی تشکر هم نکرد! سری تکون داد و با یه خداحافظی کوتاه رفت... نفسی عمیق کشیدم و نشستم روی مبل.حوصلـم سر میرفـت... خودکار و کاغذی پیدا کردم... لبخندی زدم عاشق نقاشی کشیدن بودم. کلا طبع هنرمندی داشتم! دراز کشیدم روی مبل و مشغول نقاشی کشیـدن شدم... لبم رو گاز گرفتم ونقاشیم خیلی خوشگل شده بود... کنجکاویم گرفت ! لبخندی خبیثانه زدم و از پلها بالا رفتم یکی یکی اتاق ها رو گذروندم و رفتم تو اتاق آدرین... عه! به عکسای خودش دقت نکرده بودم. چه جنتلمنانه! لبخندی زدم و در کمدش رو باز کردم و عطرای تلخش به سمتم هجوم آوردن. با لذت عطرش رو نفس کشیدم و دفتری قدیمی مانند بین سامسونتش بود! برش داشتم و نگاهی بهش انداختم... بازش کردم... پر بود از عکسای خواهرش! عجیب بود خدا بد جور عجیب بود! علاقه ی یه برادر تا این حد؟ حسودیم شد! زیر همشون نوشته بود خواهر دوست داشتنی من... یعنی من هم برادری داشتم؟! یا نه حتی پدر و مادرمم مرده بودن؟! نفسی عمیق کشیدم.. دلم میخواست یک نفرو داشتم که محبتای خالصش رو نصیبم کنه... اما محبت خالص! از ته دل! نه یه دوست داشتن الکی... آهی آروم کشیدم.. همیشه عین سنگ بودم اما تو این یک ماه یکمی احساساتی شدم.. دلم محبت میخواست... آهی دیگه کشیدم و دفتر رو گذاشتم سر جاش و برگـشـتم... زنگ در به صدا در اومد خفه شدم! نکنه.. لبم رو گاز گرفتم و نشستم کنار مبل و زانوهام رو بغل گرفتم! :
-در رو باز کن منم!
صدا آشنا بود.. اما صدای آدرین نبود! لبم رو گاز گرفتم و رفتم سمت در گوشم رو چسبوندم به در و شنیدم:
-بابا آدرین چی به این دختر گفتی درو باز نمیکنه؟! ... اوه خیلِ خب درستش میکنم! فعلا پسرخاله!
پسرخاله؟! یعنی آرسام اینجا بود؟! لبم رو گاز گرفتم در باز شد! عین قبض روح شدها بهش نگاه کردم و قهقهش به راه افتاد:
-چی شد دختر خوب ترسیدی؟! نترس منم آدرین گفت بیام خونش..
-سلام!
-اوه بله ! سلام لیدی عفو بنما حواسم نبود!
رفتم کنار و اومد تو در رو بست و گفت:
-آخـــی قندیل بستم بیرون! درو باز نمیکردی که!
ساکت موندم... یه تای ابروش پرید بالا:
-آدرین زبونت رو خورده؟!
چشمام گرد شد و چشمای سبز رنگ خودشم گرد شد و گفت:
-چیزه ببخشید منظورم موش بود!
romangram.com | @romangram_com