#دل_من_دل_تو_پارت_224
-بمون الان میام...
-وایستا خودم برم بیارم عشقم...
-نمیخواد!
و با عجله اومد سمت آشپزخونه تکیه دادم به دیوار و زانوم رو بغل گرفتم اخمام توی هم بود و توی بدنم غوغا بود! عوضیه آشغال دَم از احترام میزنه! توی عوضی چیزی نیستی که بخوام واست احترام هم بزارم! نگاهم رفت سمتش تند تند یه لیوان برداشت و زیر لبی آروم گفت:
-بین داروهام... خواب آور کجاس؟!
-چه میدونم تو یخچال بگرد پیدا کن!
قیافش خشمناک تر از همیشه بود اما من از اون هم عصبی تر بودم! حس اینکه امشب چه غلطی میخواد بکنه حالم رو بهم میزد.تند تند پنج تا خواب آور ریخت تو آب میوه و همه رو هم زد! مونده بودم دیگه این کارش واسه چیه؟! دختره که با پای خودش به همین نیت اومده! پوزخندی زدم و با آب پرتقال سریع رفت بیرون!
دندونام رو روی هم فشار دادم! عوضی! دلیل این همه فشار عصبی روی خودم رو واقعا نمیفهمیدم! زندگیه آدرین به من ربطی نداشت.. اما نمیدونستم چرا دوست ندارم همچین اتفاقی بیوفته.. دوست داشتم عین قدیم فکر کنم همه چی راجبش غلطه... اما با شاهد بودن این ماجرا برعکس این موضوع رو به امرم میرسوند! پسره ی ... اَکِهِی! من کی شانس داشتم که اولین بارم باشه؟! خونسردیت رو حفظ کن آرامش! آروم باش به تو هیچ ربطی نداره! زندگیه خوده کثافطشه! صدای شکسته شدن چیزی رو شنیدم خدا کنه وحشی بازی در نیارن!!! چشم غره ای رفتم و خسته شده بودم.بلند شدم رفتم سمت درگاه! ا! نیستن که! پس حتما رفتن پی عشق و حالشون حداقل برم تو اتاقم! رفتم بیرون که با دیدن جسم بی هوش دختره رو مبل چشمام گرد شد... خودش کو پس؟! نگاهم رفت سمت کنار پنجره! تو دستش یه سیگار بود و به بیرون نگاه میکرد! دود سیگار همه جا پخش شد.. با جدیت گفت:
-ازت یه کاری بخوام انجام میدی؟!
-چه کاری؟ این چرا اینجوری شده؟!
-فکر نکنم کور بوده باشی... دیدی خواب آور ریختم تو آب میوش... میبرمش بالا و فقط یه کار ازت میخوام!
ته مونده ی سیگارش رو تو جای سیگاریش گذاشت و عطر تلخش با سیگار قاطی شده بود.چشمام تا ته گشاد شده بود معنی رفتاراش رو نمیفهمم! تند تند نفس میکشیدم و گفت:
-توام لباساش رو بکن... بزار فکر کنه امشب رو باهاش بودم... خب؟!
-اما.. اما مگه میشه ؟ میفهمه!
-فقط کاری رو که بهت گفتم انجام بده! کسی که ته مونده ی یکی دیگست چیزی نمی فهمه.
سری تکون دادم و بغلش کرد... خیلی راحت بلندش کرد انگار داشت پَر رو از روی مبل برمیداشت! از پلها رفت بالا و رفت سمت یکی از اتاقا و پرتش کرد رو تخت! اخماش بدجوری توی هم بود... از کاراش متعجب بودم... من چی فکر میکردم و چی شد.نفسی عمیق کشید و سرفه ای آروم کرد... لبم رو گاز گرفتم و نشستم کنار تخت و خودش رفت! دست و پام رو گم کرده بودم خب من با این چی کار کنم؟! اصلا چه جوری میخواد سر به هم بیاره قضیه رو ؟! مگه میشه نفهمه؟ لباساش رو کندم و ملافه رو گذاشتم روش... از اتاق بیرون رفتم و خواستم برم پایین ... پلها رو گذروندم و با دیدن آدرین و شیشه ای که از قیافش مشخص بود مشروبه لبم رو گاز گرفتم... پیک کوچیکی تو دستش بود... قاب عکس آدرینا جلو روش بود چشمای خاکستریش از همیشه سرخ تر... دلم نمیخواست بزارم مشروب بخوره شک نداشتم با سرما خوردگیش بدجور اذیتش میکنه.. توی پنج دقیقه نصف شیشه رو تموم کرده بود... صدای زمزمه وارش رو که مستانه بود میشنیدم:
-میبینی آدرینا؟! میبینی اون کثافط ازم چه کاریو خواست؟
بقیه ی حرفاش به قدری آروم بود که نفهمیدم... لبام رو خوردم... اشتباه کردم نباید زود زود قضاوت میکردم... منی که از قضاوت دیگران به خودم شکایت داشت حالا زود واسه ی آدرین قضاوت کرده بودم... اما خب از طرفیم حق داشتم چیزی که به عین دیدم و حرفای رامتین... نفسی عمیق کشیدم.. نگاهم دوباره رفت روش... ببیهوش شد! آروم رفتم سمتش... بوی الکل و سیگار و عطر تلخش با هم مخلوط بود! نفسی عمیق کشیدم... اومده بودم نابودش کنم یا... تا اینجا خطایی ازت ندیدم لعنتی... فقط خیلی بیشعور و بد اخلاقی هم اینکه... اون محمولهایی که میگی... ! چی رو باید باور کنم؟! یک ماه بودم کنارش و ندیدم دختری تو زندگیش وارد کنه... بتری رو از دستش کشیدم و روی میز گذاشتم عکس رو برداشتم و اون رو هم روی میز گذاشتم سریع رفتم بالا و با یه پتو برگشتم پتو رو انداختم روش و نشستم کنارش... تیکه ای از موهای مشکی پر کلاغیش افتاده بود روی پیشونیش و قیافش رو مظلوم میکرد.. عین یه پسربچه.. آدرین واسه من با بقیه ی مردا زمین تا آسمون فرق داشت. مغرور و خودخواه بودن و سردیش رو تو هیچ مردی ندیده بودم.. دستم رو بردم جلو و خواستم موهاش رو از پیشونیش کنار بزنم اما پشیمون شدم و دستم رو عقب کشیدم! نفسی عمیق کشیدم و رفتم سمت اتاقم. در اتاق رو باز کردم و شالم رو از روی سرم برداشتم و افتادم روی تخت و فکرم رفت سمت آدرین.. این چند وقت بدجور ذهنم رو مشغول خودش کـرده بود. رامتین حق داشت. مهـره ی مار داره... به خصوص چشماش.. کم کم تمام فکرام رو به ته سرم منتقـل کردم و چشمام گرم شدن و به خواب رفتم...
romangram.com | @romangram_com