#دل_من_دل_تو_پارت_223
-ببین هر چی میگم قشنگ بفهم من زیاد وقت ندارم.. از آشپزخونه جم نمیخوری! جیکتم در نمیاد اون آشغال صداتو بشنوه کارت تموم شدست! فهمیدی؟!
از حرفاش چشمام گشاد شد اصلا معنی حرفاش رو درک نمیکردم! آروم تر گفت:
-فقط نزار بفهمه اینجایی... چه میدونم هر وقت اومد برو زیر این میز پنهون شو باشه؟
سری به نشونه ی تایید تکون دادم و صدایی باعث شد چشماش بسته شه و نگاه من بره سمت بیرون آشپزخونه:
-کجایی آدرین هدیَمم رسید!
سریع من رو جا به جا کرد و از آشپزخونه زد بیرون! :
-اینجام...
زیر میز قایم شدم.صداشون رو راحت میشنیدم. نتونستم کنجکاویم رو ول کنم آروم رفتم سمت درگاه! یه پسر پشت کرده به من و رو به روی آدرین بود و یه دختر لوند کنارش بود! دختره خوشگلی بود... همون پسره گفت:
-خب عزیزم،اینم آدرین! فکر کنم خیلی بهت خوش بگذره!
دختره با دلبری رفت سمت آدرین و دستش رو گذاشت رو شونه اش! قدش کوتاه تر از اون بود حالم داشت بهم میخورد! آره... پس آدرین این کاره بود درسته رامتین همه حرفاش درست بود! منه احمقو بگو فکر میکردم همه چی راجبش دروغ باشه... چهرش خونسرد بود! دندونام رو روی هم سابیدم و دختره گفت:
-واو! عزیزم تو جذاب تر از اونی هستی که تو خیالاتمم میدیدم...
پسره خندید و گفت:
-تنهاتون میزارم! آدرین... حواست باشه فردا منتظرتم!
و رفت! بعد رفتنش دختره یقه ی پیراهن مردونه ی آدرین رو گرفت تو دستاش و بوسه ای به صورت آدرین زد،اخمای آدرین توی هم بود! اما من میخواستم همونجا جفتشون رو قتل عام کنم! دِ لامصب تویی که اینقدر خواهرت رو دوست داری چطور میتونی... حالم از اون کثافط بودنش بهم میخورد. پسره ی عوضی...! آدرین کلافه گفت:
-چیزی نمیخوای؟ آب میوه ای چه میدونم...
-اوه چه اخمو! وا کن اون اخما رو.. امشب قرار بهمون خوش بگذره مثلا...
-میگم چیزی نمیخوری؟!
-اممم... یه آب پرتقال...
romangram.com | @romangram_com