#دل_من_دل_تو_پارت_222

-هیچی.. چی میخوای سفارش بدی؟!

-قهوه کافیه...

سری تکون داد و گارسون رو صدا زد! توی خودم بودم...! باید... باید بدونه که من هرگز حافظم رو به دست نیاوردم باید این دروغ رو باور کنه که من حافظم رو از دست دادم! اون هم به مدت سیزده سال... چه دروغی دست و پا کرده بودم! 4ساله که به گفتن این دروغ ادامه دادم! فقط به خاطر آدرینا و ....

نفسی عمیق کشیدم! چشمام رو با اخم بستم و با صدای یاسین چشمام رو باز کردم:

-آدرین من کلا تو بد بودن تو شک ندارم! خبیث و باهوش... جنایت کار و زرنگ! اما حس نمیکنی یکم از زندگیت فاصله گرفتی؟!

- بشم یکی عین تو؟! همیشه فراری بودم ازش یاسین حرفش رو هم پیش نکش!

-اما امشب نمیتونی از هدیه ی من بگذری!

آب دهنم رو آروم قورت دادم... خوب میدونستم منظورش چیه! همه تنم از عصبانیت گر گرفته بود اما خودم رو کنترل کردم! حس میکردم سرم از شدت عصبانیت درد گرفته.. از شبی که تو بارون موندم و اونجوری تب کرده بودم دیگه سر درد نداشتم اما حالا دوباره با این همه مشغله ی فکری سرم منفجر شده بود! باید کم کم به این روزای سخت خاتمه میدادم! بعد حتی از مرگ هم واهمه نداشتم... اما فعلا نه... بعد اینکه عدالت رو با دستای خودم اجرا کردم! پوزخندی آروم نشست کنج لبم گارسون اومد و فنجون های قهوه با خودش آورد... زل زدم به بخار هایی که از قهوه میومد... بلاخره روزی قیافه ی کامرانی رو میدیدم... تا کی میخواست موش و گربه بازی در بیاره؟ نفسی عمیق کشیده و کمی دندونام رو بهم فشار دادم. بی مقدمه گفتم:

-چی راجب کامرانی میخواستی بهم بگی؟!

-اوه خوب شد یادم انداختی! کامرانی خواست که یه سری راه های زمینی برای حمل نخودا بهش بگی! میدونی که.. به زرنگ بودنت ایمان داره!

-چرا شخصا نمیاد؟! من قرار نیست این کامرانی رو یک روز ببینم؟!

-به وقتش! تا وقتی نمایندش هست خودش چه به درد میخوره؟!

اخمام بیش تر توی هم شد و سری تکون دادم! باز هم یه موقعیت عالی برای کسب مدارک! پوزخندی کمرنگ زدم و قهوم رو آروم خوردم... حواسم سمت آرامش منحرف شد.. امشب اون رو کجا پنهون میکردم؟! حرفش تو سرم پیچید « قهوه گرمیه باعث گلو درد میشه پس فعلا نخورین..» بی اراده دسـت از قهوه خوردن کشیدم! نمیدونستم چرا دارم به حرفش گوش میدم! یاسین سریع گفت:

-ا! چرا قهوت رو نمیخوری؟!

-میلی بهش ندارم... بریم که کلی کار داریم الکی وقت رو هدر نکن...

سری تکون داد و بلند شدیم.

آرامش

ساعت شده بود هشت شب. دیگه داشتم روانی میشدم ای خدا این آدرین عین این زندونیا من رو زندونی کرده بود! دیگه داشتم از بی حوصلگی به گریه رو می آوردم! پوفی کردم و کنترل تی وی رو زدم و خاموش شد... رفتم سمت آشپزخونه.واردش شده بودم گوشام تیز شد از در خونه صدا میومد. آدرین اومده؟! از خوشحالی لبخندی پررنگ زدم و عقب گرد کردم که محکم خوردم به یکی با دیدن آدرین خواستم حرفی بزنم که محکم جلو دهنم رو گرفت چشماش عصبی بود :


romangram.com | @romangram_com