#دل_من_دل_تو_پارت_221
***
آدرین
در ماشینم رو باز کردم و با اخم ازش پیاده شدم... این اخمای روی ابروهام با من عجین شده بود! در ماشین رو آروم بستم و دستم رو توی جیب شلوارم بردم و نگاهی به اطراف انداختم. هنوز سپهرمنش، دشمن جونم نیومده بود. کسی که زندگیمو جهنم کرده بود، همدست با کامرانی که زندگی برام نذاشته بود...تردیدی نداشتم که روزی اون رو هم مثل کامرانی نابود میکنم، به آدرینام این قول رو داده بودم... با دستای خودم نابودشون میکنم.. برای اون روزی که جلوی چشمام جون دادنشون رو ببینم لحظه شماری میکنم.. انتقام... فقط همین! انتقام تمام سختیایی که تو زندگی بهم تحمیل شد... دستام رو محکم مشت کردم و دندونام رو روی هم فشار دادم! روزی میرسه که عدالت رو خودم اجرا میکنم... خودم قاضی بودم و حکم میدادم... چون حکم اونا از مرگ هم بدتر بود... اعدام کردنشون یه لطف محسوب میشد... باید جلوی خودم جون دادنشون رو با لذت نگاه میکردم باید! من به قولم وفا میکنم... حتی اگه به آدرینا قول نمیدادم باز هم این کار رو انجام میدادم... امید داشتم که سپهرمنش به سرش نزنه توی خونم بیاد و اگر نه باید آرامش رو ازش پنهون میکردم! از اون عوضی بعید نبود مثل آدرینا که...
توی فکرهای خودم غوطه ور بودم که دستی رو شونم نشـست... با پوزخندی برگشتم و چشمام روی دوتا چشمای درخشان آبی ثابت موند! توی چشماش هم هوس بازیاش مشخص بودن! با لبخندی دندون نما گفت:
-به سلام! چه عجب آقا آدرین تشریف فرما شدی. چند وقته ندیدمت؟! یک ماهی میشه نه؟! چه خبر خوبی؟!
-سلام... خوبم!
-عین همیشه مغرور ! بیا بریم که کلی کار باهات دارم.. امشب خونت دعوتم چون سوپرایز دارم واست!
اخمام بیش تر شد... همینم کم بود! فکر این که چشمای یاسین بخواد آرامش رو جز هوس بازیاش قرار بده آزارم میداد... نه به خاطر آرامش... گذشته ی لعنتیم رو به یادم میاورد! اما مخالفتم فقط اون روسمج تر می کرد پس چاره ای نبود! چشمانش تمام صورتم رو زیر نظر گرفت و با لبخندی دوندون نما لب باز کرد:
-بریم یه قوه بخوریم... از طرفیم میخوام راجب کامرانی یه چیزایی بهت بگم!
سری تکون دادم و همراهش رفتم توی کافه... فضای کافه گرمه گرم بود. با وجود سرما خوردگیم یاد قیافه ی آرامش افتادم.مطمئن بودم اگه اینجا بود بهم گیر میداد که چیزایی که برام مضره رو نخورم. نگرانم بود و می گفت نگرانم نیست و وظیفه ایه که به گردنمه! چرا نمیتونستم مغرور بودن و لجباز بودن یه دختر رو باور کنم؟! اینقدر دختر آویزون به خودم رو تو اطرافم دیدم که واقعا باورش سخته! نمیدونستم این دختر از زندگیه من چی میخواد از قلب یخیه من چی میخواد...؟! نفسی عمیق کشیدم و نشستم روی صندلی و دستام رو گذاشتم رو میز، یاسین رو به روم نشست گفت:
-خب! آقا آدرین چرا اینقدر ساکتی؟!
-من همیشه همین طور بودم...
-آره! همیشه همین طور بودی... دلیلش هم نا مشخصه! میگم چیزه آدرین... هنوز چیزی از خانوادت یادت نیومده؟! 13ساله که...
حرفش رو قطع کردم همین که فکر می کرد من حافظم رو از دست دادم واسم کافی بود... اما اینکه شک کرده باشه همه ی نقشهام رو تو معرض تهدید میذاشت. گفتن این حرفه دروغ واسم سخت بود... :
-تلاشی واسه اینکه به یاد بیارمشون نمیکنم، میدونی دکتر هم گفته که حافظم غیر قابل بازگشته. و این که مهم اینِ که خودم رو پیدا کردم! یه جنایت کاری که واسه به دست آوردن پول هر کاری میکنه!
دستام رو مشت کرده بودم! من از اول هم حافظم رو از دست نداده بودم اما... مجبور بودم نقش بازی کنم! همه چی اجبار بود! ادامه دادن به این زندگیه بی روح هم اجبار بود... اما باید اول انتقامم رو میگرفتم! یک تای ابروش بالا رفت و با لبخندی موزیانه گفت:
-من از تو همین انتظار رو دارم... خوبه که حافظت رو به دست نیاری چون به ضرر خودته..
-چطور؟!
romangram.com | @romangram_com