#دل_من_دل_تو_پارت_220

-فرار نمیکنم کار شما اشتباهه!

-کار من؟!

پوزخندی زد سرش کمی به سمت چپ مایل و به جای دیگه خیره شد. بعد از چند ثانیه دوباره توی چشمام خیره نگاه کرد و ادامه داد:

-من فقط تو عمرم یک بار اشتباه کردم! فقط یک بار... به خاطر اون اشتباه هرگز خودم رو نبخشیدم و هیچ وقت اشتباه نمیکنم! کارهای من هرگز اشتباه نیستن!

-اما مطمئن باشین کارتون اشتباه دستتونو از رو چونه ی بی گناه من بردارین کبود شد!

-زیادی زبون درازی...

-زبون من همش پنج سانته.

-وهمین طور زیادی گستاخی...

اخمام توی هم شد:

-برو کنار دیگه...

اخماش بیش تر شد:

-پات رو از خونه بیرون نمیذاری... کسی در خونه رو زد باز نمیکنی... واگرنه... بلایی سرت میاد که واقعا برات متاسف میشم!

-نه بابا! تو میخوای بلایی سر من بیاری؟!

-برای اینکه مانع این بشم بلایی سرت بیاد این رو میگم.. برای من فرقی نداره زندگیه خودت به باد میره... پس عین یه آدم میشینی تو خونه جیکت هم در نمیـاد. پات رو از در این خونه بزاری بیرون قبلش یه سنگ قبر واسه خودت تهیه میکنی! شیـرفهـم شــــد؟!

از دادی که آخر زد چشمام رو بستم و قیافم مچاله شد. :

-باشه بابا! من مثل بعضیا نفهم نیستم!

-بفهم چی تو دهنت میاری هضمش کردی بعد بریز بیرون ! حالا هم گم شو برو رد کارت!

چونم رو ول کرد و از اونجا یک راست رفتم تو اتاقم.آروم آروم سمت پنجره قدم برداشتم. دستام یخ، و تنم داع بود در روانی بودنش تردید نداشتم! در از پنجره به بیرون نگاه کردم.. چه باغ نازی داشت. لبم رو گاز گرفتم داشتم میمردم واسه اینکه برم یه لحظه میون این گلها و درختا قدم بزنم! نفسی عمیق کشیدم هیچ کدوم از حرفایی که زد رو متوجه نشدم! مسافرتش مگه واسه من خطرناک بود؟! اصلا چه ربطی به من داشت؟! نکنه همه چیز سرکاریه؟! من هم عین خودش دیوونه نکنه خیلیِ! پوفی کردم و خیره شدم به بیرون.یه تای ابروم پرید بالا آدرین داشت میرفت! یعنی من تو خونه تنها بودم؟!پوف! شاید بشه از این موقعیت استفاده کرد فکر نکنم تو این خونه دور بین مخفی باشه! آروم رفتم از در بیرون و وارد اتاقش شدم... عطر تلخش مشامم رو پر کرد و چشمام رو بستم. عطرش رو دوست داشتم! چشمام رو باز کردم و کل اتاقش خاکستری و سفید بود روی تختش قاب عکسی بود قاب عکس رو برداشتم.. باز هم آدرینا... دلیل این همه دوست داشتن رو متوجه نمیشدم! یکم مشکوک میزد. بی خیال رفتم سمت دفتر و مدارکا همش رو گشتم... نگاهی سرسری به همشون انداختم اما زرنگ تر از این حرفا بود! هیچ چیزی که قابل دریافت اطلاعات باشه وجود نداشت پام رو محکم رو زمین کوبیدم و با حرص همه مدارک رو شبیه روز اولش کردم و خواستم از اتاقش برم بیرون که نگاهم به عکس یه خانم خورد.. صورتش میزد فوق فوقش 30ساله باشه... اون هم چشمای خاکستری داشت! آره مادر آدرین بود عکسش رو تو ویلای تهرانش هم دیده بودم! روسریی خاکستری رنگ بسته بود و به چشمای خاکستریش خیلی میومد! یه پالتوی خز قهوه ای و لبخندی ملیح... حس خوبی با دیدنش بهم دست داد. خیلی دوست داشتم از نزدیکه نزدیک ببینمش! چرا این عکسا بهم انرژی مثبت میدادن؟! آهی آروم کشیدم و از در بیرون رفتم. حوصلم سر میرفت تازه ساعت 9صبح بود و بیکار بودم انگار تلویزیون تنها مرهم تو این خونه بود. دلم واسه بانو تنگ میشد اما چاره ای نبود..


romangram.com | @romangram_com