#دل_من_دل_تو_پارت_219

ساعت شیش صبح بود دیگه باید برای انجام وظایفی که رو گردنم مونده بود بیدار میشدم دستام رو تو هوا تکون دادم و چشمام رو باز کردم! نفسی عمیق کشیدم سردم بود... دندونام بهم خورد. بلند شدم و آبی به دست و صورتم زدم و نرمش کردم. موهام رو بستم. لباسم رو در آوردم و یه تونیک بلند پوشیدم و موهام رو زیرش فرستادم هد بندم رو به موهام زدم و شالم رو هم روی سرم گذاشتم. لپام پوف کرده بود و قیافم بی روح شده بود... در رو باز کردم و رفتم بیرون،از پلها پایین رفتم هه! چه عجب حداقل شومینه روشنه! وارد آشپزخونه ی بزرگ شدم و در یخچال رو باز کردم. کِی وقت کرده کل یخچال رو پر کنه؟! شونه ای بالا انداختم حالا که میخواست اینجوری رفتار کنه دیگه نگرانیم رو کنار گذاشتم و هر چی که براش مفید و مضر بود بیرون آوردم چشمم به پنجره ی سالن افتاد داشت تو باغ قدم میزد.. چایی ساز رو به برق زدم و قهوه هم دم آوردم خودم یک لقمه نون و با کرم شکلات خوردم و چاییم رو سر کشیدم واسه ی خودش همه چیزی رو آماده کردم و دیدم داره وارد خونه میشه اخمام رو دادم توی هم !میز رو چیدم و عادت نداشتم به کسی سلام نگم:

-سلام...

-سلام...

خشک و جدی! نشست روی صندلی و نگاهی به همه چیز انداخت. شاید متعجب بود از اینکه دو روز خوردن بعضی چیزا رو واسش ممنوع کرده بودم و الان... گفتم:

-من دیگه میرم...

بدون اینکه ازم بپرسه چیزی کوفت کردی یا نه گذاشت برم. دندونام رو بهم سابیدم! کنار شومینه وایستادم دیگه داشتم شورش رو در میاوردم ! حق داشت من خدمتکارش بودم نه رفیقش! سری تکون دادم الان وقت داروهاش بود... اما نه... دیگه به من مربوط نیست... دارو رو گذاشته بودم رو مبل... نفسی عمیق کشیدم، نمیتونستم غرورم رو کنار بزارم واسم سخت بود. اما ترسیدم عین دو شب پیش دوباره تب کنه!. داروش رو برداشتم و رفتم تو آشپزخونه. چیز زیادی نخورده بود آب پرتقالش دستش بود با حضور من نگاهش با اخم سر تا پام رو چک کرد و قرص رو گذاشتم کنارش روی میز و گفتم:

-الان وقت داروهاتونه..

ازم تشکر نکرد اما تو چشمای سردش تعجب رو میشد دید... حداقل دوست داشتم دلیل یخ بودن نگاهاش رو بدونم، ولی خودم هم بی تفاوت مشغول جمع کردن ظرف ها شدم.ظرفا رو خودم شستم و همه چیز رو جا به جا کردم. دوست داشتم تو باغ قدم بزنم اما اصلا حوصله ی داد و قال های آدرین رو نداشتم! دستام رو که خشک کردم دیدم از جاش تکون نخورده و دست به سینه با اخمی وحشتناک غلیظ زل زده بود به رو به رو... رگهای خونی توی چشماش بود... خواستم برم که صدای مردونه و لحن خشکش مانعم شد:

-اجازه دادم که داری میری؟!

-من واسه رفتن از کسی اجازه نمیگیرم!

نگاهش لغزید سمت من! غرید:

-اما باید از رئیست اجازه بگیری نه؟! منم هنوز اجازه ندادم!

-من خودم رئیس خودمم! نه کسی دیگه.

بلند شد از ناگهانی بلند شدنش چشمام گرد شد و یک قدم رفتم عقب،محکم خوردم به درگاه آشپزخونه! چونم رو محکم گرفت توی دسـتاش و فشار دستش رو چونم باعث شد قیافم در هم شه، گفتم:

-باز شما از دنده ی وحشی گری بیدار شدی؟!

دندوناش رو روی هم فشار داد و چشمای خاکستری سردش رو تو چشمای سبزم قفل کرد فاصله ی صورتش با صورتم همش دو سانت بود و نفسای داغی که هم عطر ، عطر تلخ و خنکش بود به صورتم میخورد از اون همه نزدیکی داشتم داغ میشدم تو عمرم اینقدر نزدیک یک پسر نبودم... فقط تونستم بگم:

-برو کنار بزار برم...

-چرا فرار میکنی؟!


romangram.com | @romangram_com