#دل_من_دل_تو_پارت_218

میخواست خودش رو از دستای من آزاد کنه! اینکه دست من بخوره بهش و براش آزار دهنده باشه متعجبم می کرد... این دختر از زندگیه من چی میخواست؟! اما من سمج تر شدم و محکم بازوهای ظریف و شکنندش رو گرفتم! آخی زیر لب گفت و غرید:

-ولم کن! نذار هر چی تو دهنمه بارت کنم!

پوزخندی زدم و سرم رو بردم نزدیک گوشش خشونت رو میشد تو تک تک کلماتم فهمید:

-توی جوجه ؟ برو بچه... بچه تر از اونی .. هنوز دهنت بو شیر میده بچه!

حرص رو تو بدنش حس میکردم! تو چشماش شعله ی حرص و عصبانیت شعله ور تر شده بود... :

-حیف.. حیف به بانو قول دادم پا رو دمت نذارم!

-تو که تا الان اینکارو کردی!

دندوناش رو سابید بهم :

-اصلا منه خرو بگو به تو خواستم خوبی کنم! این طوریه عین آدم نمیشه باهات حرف زد پس بدون تو زبون آدمیزاد حالیت نمیشه نه من !

-خــفه شو!

از عربدم ترسید... ترس تو چشماش بود! ولی هنوزم گستاخانه رفتار می کرد محکم بازوهاش رو از دستم کشید و از پلها بالا رفت... دندونام رو بهم سابیدم و اخمام توی هم بود ! دستم رو محکم تو موهام فرو کردم. کم مشغله ی فکری نداشتم که این رو هم بهش اضافه کنم. شاید اون خوبی من رو میخواست.. اما... پوفی کردم نشستم روی مبل! از فکرش بیرون اومدم و ذهنم رو مشغول سپهرمنش کردم... شک نداشتم آرامش رو ببینه ول کنش نمیشه... سست اراده تر از این حرفا بود و ازش نفرت داشتم... اون عوضی...

نمیخواستم بزارم آرامش از خونه بیرون بره... یعنی یاسین نباید میدیدتش!

آرامش

پسره ی نکبت! دیگه داشت اون روی سگم رو بالا میاورد من فقط میخواستم بهش خوبی کنم! اینجوریه که خوبی به هیچ کس نمیاد. چرا؟ چرا چرا؟! این پسر برعکس پسرای دیگه فقط بلد بود حرصم رو در بیاره! خودم رو پرت کردم رو تخت صورتی رنگ... اتاق خیلی نازی بود! دیوارای اتاق پر شده بود از عکس همون دختر! وای نکنه اتاق خواهره آدرینِ؟! پوستم رو میکََنه، فاتحه! زیر یکی از عکسا نوشته بود آدرینا... بلند شدم و رفتم سمت عکس... چرا دقت نکرده بودم؟! آدرین و آدرینا! اسماشون هم شبیه هم بود... عکس رو برداشتم و نشستم روی تخت و زل زدم به دوتا چشمای خاکستریش... قیافش مثل قیافه ی آدرین جذاب بود! اما بچه میزد... چرا هیچ عکسی از بزرگیش نبود؟! دوست داشتم بدونم الان چه شکلیه! کاش روزی بیاد خونه ی آدرین.لبخندی لبم رو پوشونده بود به حدی محو دیدن عکس بودم که صدای باز شدن در رو هم نشنیدم. فقط صدای آدرین رو شنیدم:

-تو چطور...

حرفش رو نصفه ول کرد. من هنوز محو عکس بودم. پیراهنی ساتن صورتی پوشیده بود و موهاش رو خرگوشی بسته بود عین بچها! خدا چرا اینقدر این دختر بچه ی 14 یا 13ساله برام شیرین بود؟! مهرش بدجوری به دلم افتاده بود... نگاهم رفت سمت نگاه عصبی آدرین آروم گفتم:

-نمیدونستم اتاق خواهرتونه... الان میرم...

عکس رو سر جاش گذاشتم و رفتم سمت یه اتاق دیگه... در اتاقی رو باز کردم ست اتاق بنفش و سفید بود نگاهی به دار و دیوار انداختم نشونی ازعکس نبود پس میتونستم این اتاق رو بردارم.. اتاق خیلی سرد بود! مشخصه... حتما خیلی وقته که نیومده اینجا.کیفم رو گذاشتم روی میز و نشستم روی تخت.. دلم گرفته بود.. . مونده بودم دلم از چی گرفته... از زندگیه خودم؟ از رفتار خودم یا.... رفتار آدرین؟! شونه ای بالا انداختم و آروم آب دهنم رو قورت دادم یکی یکی دکمهای مانتوم رو باز کردم و یه آستین بلند قرمز پوشیده بودم... نفسی عمیق کشیدم و کش موم رو باز کردم.. یاد حرف آدرین تو ماشین افتادم « من و تو...تنها» لبم روز گاز گرفتم و فوری در رو قفل کردم! موهای بلندم تنم رو جارو میزد... بدون پتو دست به سینه رو تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم.. تو اون سردی چشمام گرم شدن و خوابم برد...


romangram.com | @romangram_com