#دل_من_دل_تو_پارت_217
-ماشین رو بزارم آقا؟
-نه! اینجا ماشین دارم نیاز نیس برو..
-چشم!
پیاده شدم و آرامش هم پیاده شد نگاهش رو به سنگ های زمین دوخته بود رفتم سمت ویلای بزرگم.. رمز در رو زدم و در باز شد آرامش آروم دنبالم میومد برقا رو روشن کردم خونه ای به این بزرگی و دونفر! اخمام توی هم شد باید تو این مدتی که تو این خونه بودم خاطراتم رو کنار میذاشتم! آرامش سرفه ای آروم کرد و گفتم:
-برو بالا هر اتاقی رو خواستی برای خودت بردار...
-شام چی میخورین آقا؟!
-گرسنم نیست! برو بالا..
-نمیشه که شما...
حرفش رو قطع کردم باز هم میخواست سرما خوردگیم رو بهم یادآوری کنه:
-میدونم اما...
این با اون حرفم رو قطع کرد که باعث شد اخمام بیش تر تو هم شه:
-اما و اگر نداریم شام سوپ جو !
غریدم:
-دیگه هیچ وقت وسط حرفم نپر!
شونه ای بالا انداخت و همون جور که میرفت سمت آشپزخونه گفت:
-چیزی که عوض داره گله نداره! الان راننده رو میفرستم که بره وسایلای شام رو بگیره! شما هم به اجبار باید بخوری!
رفتم رو به روش پالتوم رو پرت کردم رو مبل اخمام توی هم بود محکم بازوش رو گرفتم و غریدم:
-هیچ اجباری تو زندگی من وجود نداره فهمیدی؟!
romangram.com | @romangram_com