#دل_من_دل_تو_پارت_216
اما اون قدری عصبیم کرده بود که حتی اگه میکشتمش هم آروم نمیشدم مچ دستش رو گرفتم و پیچوندم! قیافش در هم شد و در گوشش با عصبانیت گفتم:
-فکر نکن سالم در رفتی... مُردتو به عزات مینشونم دختره ی آشغال! فعلا تو جای مناسبی نیستیم!
چشماش ترس رو کاملا به وضوح نشون میداد با اینکه صداش میلرزید و لرزش خفیفی داشت گفت:
-آشغال خودتی! حق نداری به من همچین حرفی بزنی مگه حرف بدی زدم؟! هممون یه روزی بچه بودیـم..
جای مناسبی واسه عربده کشیدن نبود و دستش رو محکم تر فشار دادم قشنگ داشتم دستش رو میشکوندم! آخی گفت و غریدم:
-تو حق نداری به خواهر من فکر کنی چه برسه به اینکه بخوای راجبش اینجوری حرف بزنی کثافط! حالیت میکنم... بلاخره که میرسیم شیراز... من و تو... تنها!
معلوم بود که همچین کاری نمیکردم... از طرفیم میدونستم به هر دختری این رو بگم نه تنها بدش نمیاد خوششم میاد اما رفتار آرامش باعث شد در کنار خشونتم تعجب بیاد سراغم:
-خودت و زندگیتو به آتیش میکشونم بلایی سر من بیاری!
دیگه عصبانیتم رو داشت به مغز استخوونام میرسوند اشک تو چشماش حلقه زده بود دستش رو آروم ول کردم و گفتم:
-کسی که پاشو رو قانونای من بزاره عواقبشم میده... توی عوضی حق نداری راجب خواهر من حرف بزنی میفهمی؟!
-خیلِ خوب میدونم حرفم اشتباه بود اما حرف بدی نزدم!
اینکه اعتراف به اشتباهش کرد باعث شد چند ثانیه چشمای خاکستریم تو چشمای سبز خوشرنگش خیره بمونه.. در گوشش با لحنی سرد و پر تحکم گفتم:
-این یک بار رو ازت میگذرم... هر چند هرکی جای تو بود شک نکن زندش نمیذاشتم... ولی دارم برای بار آخر بهت تذکر میدم راجب خانواده ی من هیچی نگو! دوست ندارم جنازت رو بدم چال کنن...
اخماش توی هم شد. با چشم غره نگاهش رو به پنجره دوخت و گفت:
-من رو از مردن نترسون... من از مرگ ترسی ندارم...
یه تای ابروم پرید بالا... سرسختیه این دختر برام مبهم بود... شاید اون هم عین من تو زندگی خیلی سختی کشیده... اما نه... سختی که من کشیدم رو مطمئنا کسی نکشیده... تو این مورد شکی نداشتم! چشمام رو بستم و سعی داشتم رو نقشهام متمرکز شم... باید ربط عَموم رو به تموم اون ماجراهای 13 سال پیش پیدا میکردم... نیم ساعتی گذشت چیزی رو روی شونم حس و چشمام رو با اخم باز کردم و دیدم آرامش خوابش برده و سرش رو شونمه! نفسی عمیق کشیدم... بیدارش نکردم. خودم خوابیدم نفس عمیق دیگه ای کشیدم و تمام مشامم پر شد از عطر شامپو... فرق این دختر با دخترای دیگه برام زمین تا آسمون بود.. بهش محل نمیذاشتم و سرد بودم اما... رفتارای آرامش با بقیه فرق داشت... اسمش رو دوست داشتم. آرامش... چیزی که 13 ساله از زندگیم پر زده و رفته! تموم سرگرمی این مدتم شده بود دعوا با این دختر سرسخت و گستاخ! خسته بودم.. دیگه واقعا داشتم از این زندگی میبریدم... کم کم خودم هم به خواب رفتم...
آروم چشمام رو باز کردم.. نگاهی به بیرون انداختم هوا تاریک بود و بعد نگاهم رو به ساعتم انداختم،تا نیم ساعت دیگه باید میرسیدیم.چیزی به نُه شب نمونده بود! شیراز... خاطرات خوبی ازش داشتم که فکر کردن بهشون فقط من رو یاد خانوادم مینداخت... اخمام رو توی هم کشیدم! گذشته ... گذشته... گذشته... همین گذشتم داره من رو نابود میکنه! چهره ی معصوم و مهربون آدرینا جلو چشمام بود... مگه میشد؟ مگه میتونستم اون صحنه ی لعنتی رو از زندگیم محو کنم؟ لبام رو با حرص و عصبانیت بهم فشار دادم و دستام رو مشت کردم! دندونام رو روی هم فشار دادم ... حس کردم آرامش تکون خورد و بلاخره بیدار شد...سرش رو سریع از روی شونم برداشت نگاهم رو به شیشه بود اما زیر چشمی میدیدمش گونهاش ارغوانی شده بود!فکر میکردم واسش عادی باشه ولی نبود! ابهام های زیادی تو این دختر وجود داشت... به ویلا که رسیدیم رو به راننده گفتم:
-چمدونا یادت نره بعد میتونی برگردی تهران...
romangram.com | @romangram_com