#دل_من_دل_تو_پارت_214
نفسی عمیق کشیدم.. جز عطر تلخ و ملایم خودم و بوی شامپو هیچی نمیومد... هیچ وقت ندیدم که به خودش عطر بزنه... از عطرای تند و زننده ی زنونه متنفر بودم! هم اینکه باعث میشد سردرد بگیرم... شاید اون هم به خاطر همین بود که به خودش عطـر نمیزد... بلاخره راننده یک جا نگه داشت و پیاده شدم دستم رو توی جیب پالتوی مردونم فرو کردم.. از بارون و برف متنفر بودم... من رو یاد خاطرات کذاییم مینداخت... اخمام رو تا آخرین حد کشیدم توی هم... آرامش پیاده شد و قبل اینکه بزارم بره خودم وارد رستوران شدم حوصله ی اینجور بازیا که خانما مقدم ترن رو نداشتم... نشستم روی ی; صندلی با گنجایش دو نفر. آرامش نشست رو به روم و ازش نپرسیدم که چی میخواد سـفارش بده برام مهم نبود و اهمیتی هم نداشت... اون هم به حدی مغرور بود که اهمیتی واسش نداشت و همین حرصم میداد... هیچ کسی جرئت احانت به من رو نداشت چون بی شک عواقب بدی رو دستش میذاشتم اما این دختر به حدی گستاخ بود که از هیچی نمیترسید! و همین من رو اذیت میکرد عادت داشتم همه ازم بترسن و حساب ببرن و الان... واسم دشوار و غیر قابل باور بود! نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به مِنو انداختم... اخمام توی هم بود... اما آرامش نگاهی به منوش ننداخت... با نگاهی سرسری لازانیا سفارش دادم... توجهی به آرامش نکردم و گارسون اومد و گفت:
-چیزی میخواین سفارش بدین آقا محترم؟
-بله... لازانیا..
پسره نگاهش چرخید سمت آرامش و گفت:
-شما چطور خانم؟!
داشت با نگاهش آرامش رو میخورد... اخمام بیش تر شد اما دفاعی از آرامش نکردم دوست داشتم بدونم عکس العمل خودش چیه! اخماش رو تا ته کشید توی هم و با لحنی خشک رو به گارسون گفت:
-من چیزی نمیـخوام ممنون...
این دختر دیوانه بود توش شک و تردیدی نداشتم! با صبحونه مونده بود... اخمام بیش تر شد و گارسون رفت.... تکیه دادم به صندلی و چشمام رو بستم... ولی گره ی اخمام رو باز نکردم! تموم ذهنم در گیر سپهرمنش بود... باید دیگه کم کم این بازی رو هیجانی میکردم! خسته شده بودم . تنها حرف آرسام بود که آرومم میکرد...«تو که 13 سال صبر کردی یکم دیگه هم روش!» آره راست میگفت! نباید به خاطر عجله های الکی زحمت 13 ساله ی خودم رو به باد میدادم.. آرامش آروم در کیفش رو باز کرد و یه قرص گذاشت کنارم صدای ظریفش تو گوشم پیچید :
-من میرم بیرون یکم قدم بزنم شما هم داروت رو یادت نره بخوری...
سری با اخم تکون دادم و با اخم پاشد رفت... پوزخندی کنار لبم نشست.. گارون اومد و ظرف لازانیا رو کنارم گذاشت... با ژست خاص خودم آروم آروم .. شمرده و شمرده لازانیام رو خوردم...
***
بعد خوردن ناهارم پول رو حساب کردم و نگاهی به ساعت انداختم... اخمام توی هم شد باید زودتر از این حرفا میرسیدم به شیراز... رئیس حسابداری خواست باقیه پول رو بهم بده که گفتم:
-نیاز نیست.!
از در رستوران بیرون زدم آرامش تکیه داده بود به ماشین و به آسمون نگاه میکرد... هیچ وقت ندیدم که خودش رو به نمایش بزاره و حداقل از این تفکرش خوشم میومد! راننده ماشین رو روشن کرد و جفتمون سوار شدیـم خیلی ساکت شده بود... دوست داشتم حرصش رو در بیارم.. قیافش خنده دار میشد! آروم گفت:
-تا کی این مسافرت ادامه داره؟!
جواب ندادم... میخواستم واکنشش رو ببینم اخماش توی هم شد و غرید:
-سواله من جواب نداشت؟!
-سوالی که واسه من سودی نداشته باشه جواب نمیدم!
romangram.com | @romangram_com