#دل_من_دل_تو_پارت_213

سریع از اتاق بیرون زدم و رفتم پاییـن!آدریـن پشت ماشین نشسته بود و راننده هم ماشین رو روشن کرد. ساعت شیش صبح بود و نشسـتم پشت ماشیـن کنار آدرین البته با فاصله. اخمای آدرین بیش تر تو هم شد و گفت:

-نگفتم زود بیا؟ چرا اینقدر طولش دادی؟!

یه تای ابروم به سمت بالا کشیده شد:

-معذرت میخوام جت نبسته بودم!

اخماش تو هم شد و آروم زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. ماشین حرکت کرد و سرم رو گذاشتم روی شیشه. بهترین فرصت طلاییم رو از دست دادم! تو روحت! میمردی یکی دیگه رو جای من میکشوندی میبردی؟! همش دو روز از سرما خوردگیش می گذشت. پوفی کردم و آدرین سرفه ای آروم کرد هنوز اثر سرما خوردگی تو بدنش بود. سرمای شیشه به سرم حس خوبی میداد. لبخندی محو زدم و چشمام رو بسـتم...

آدریـن

زیر چشمی نگاهش کردم.. چشمای گرد و درشت سبزش رو بسته بود و لبخند محوی رو میشد از لبش دید... این دختر به معنای واقعی ساخته شده بود حرص من یکی رو در بیـاره! حاضر جوابیـا و طعنه هاش رو جوری با حرفاش به آدم تزریق میکرد که پدر آدم رو در میاورد! سرم رو به پشت صندلی تکیه دادم،بدنم درد می کرد هنوز حس و حال سرما خوردگی ازم دور نشده بود! تو این چند وقت سرما خوردگیم اینقدر از دست این دختره ی دیوانه سوپ خورده بودم که ... حس می کردم همه کاراش رو فقط به خاطر شکستن غرور من انجام میده... پوزخندی گوشه ی لبم نشست، اما هیچ کس نمیتونه با غرور من بازی کنه.. من.. آدرین، پسری هستم که هیچ وقت غرور مردونم رو کنار نذاشتم! به حدی مغرور و سرد و خودخواه بودم که حاضر نمیشدم یه چوب کبریت واسه کسی جابه جا کنم!

قرار بود یاسین سپهرمنش رو تو شیراز ببینم همش دم از سوپرایز هاش میزد.. اون مردیکه ی هوس باز سوپرایزاش عین خودش حال بهم زن بود! نفسی عمیق کشیدم... چاره ای نبود.. قولی رو که به آدرینا.. به خواهرم به همه زندگیم داده بودم رو عملی میکردم حتی اگه به قیمت جونم تموم میشد... گذشته فقط باعث میشد که انگیزم واسه این انتقام بیشتر شه! به هر حال.. راهیه که اومدم و محاله ازش برگردم! من... اومدم که به قولم عمل کنم! هیچ احدی جرئت نمیکنه رو حرف من حرف بزنه!

پوزخندی زدم و به بیرون خیره شدم!همیشه غمای وجودم رو با عصبانیت سر دیگران خالی میکردم و این خودخواهیه محض بود اما دوسش داشتم! دوست داشتم مغرور بمونم! سرفه ای کردم و اخمام بیشتر توی هم شد آرامش چشماش رو باز کرد و دست به سینه تکیه داد نگاهش به رو به رو بود... توی عمرم اجازه ی ورود هیچ دختری رو به زندگیم نداده بودم ... از جنس مخالف بیزار بودم... به جز خواهرم و مادرم... سرم رو آروم به چپ و راست تکون دادم و سعی کردم به گذشته فکر نکنم واگرنه مطمئن بودم همینجا یه بلایی سر خودم یا یکی دیگه میاوردم! آرامش سرش رو چرخوند سمت من و گفت:

-شما بتری آب داری خدمتت؟!

چشمام رو چرخوندم سمتش! اخمام رو دادم توی هم و با غرور و سردی گفتم:

-چطور؟

-وقت داروهاتونه...

یادش بود! به جای اینکه حسی از خودم بروز بدم بیش تر اخم کردم. بعضی رفتاراش من رو یاد آدرینا مینداخت و باعث میشد یکم کوتاه بیام ولی دو دقیقه بعدش میرفتم تو قالب یخیه خودم... دست خودم نبود نمیتونستم مهربون باشم.. اونقدر تو زندگیم سختی کشیده بودم که تحمل شکسته شدن غرورم رو نداشتم!

قرصی رو بهم داد و با اخم بتری رو از تو زیپ کناری ماشینم برداشتم و قرص رو خوردم... هیچ وقت حوصله ی قرص خوردن نداشتم و هر وقت سرما میخوردم نصف قرصام باقی میموند اما آرامش آمار همشون رو داشت و مدام داروهام رو بهم یاد آور میشد... داروش خواب آور بود.. نفهمیدم چه طوری خوابم برد...

ساعت 12بعد از ظهر شده بود و وقت ناهار بود محال بود رأس ساعت مورد تنظیمم غذام رو نخورم! امروز رو میخواستم از سوپ فرار کنم... سرد رو به راننده گفتم:

-جلوی یه رستوران خوب نگه دار...

-چشم آقا!


romangram.com | @romangram_com