#دل_من_دل_تو_پارت_211
-چیزی شده؟ یادت رفت در بزنی!
چشم غره ای رفت و گفت:
-بدو چمدونت رو جمع کن!
چشمام گرد شد:
-واسه ی چـی؟!
-با آقا میری شیراز!
پنچر شدم! :
-وای! آخه برای چی مگه بانو همراهش نیـست؟
-نقش بازی نکن که دوست نداری باهاش بری!
غریدم:
-بشین بابا ! من نمیخوام باهاش برم چرا اصلا خودت باهاش نمیری؟!
-من که از خدامه اما آقا گفت که حتما تو باهاش بری!
پوفی کردم و فرستادم که بره! به زور کیفم رو برداشتم و فقط چند دست لباس گذاشتم توش زیاد واسم مهم نبود مانتوم رو تنم کردم و با یه هد بند و شال همه چیز رو سر به هم آوردم و رفتم پاییـن و قیافم ناراحت بود اما ته دلم از اینکه حداقل از آدرین جدا نمیشدم و میتونستم باهاش کل کل داشته باشم خوشحال بودم. وقتی دیدمش یه تای ابروم پرید بالا! در خوشتیپیش شکی نبود! گفتم:
-ببخشید آقا ایراد داره حالا سامره یا ملودی همراهتون بیان؟!
اخماش بیش تر شد!:
-حرف من یک باره! گفتم تو یعنی تو! بانو حالش بد شد نمیتونه بیاد! آماده ای؟ پس چمدونت؟!
-چمدون لازم نبود همین چند دست کافیه تو کیفم!
-مطمئنی؟!
romangram.com | @romangram_com