#دل_من_دل_تو_پارت_210

سری تکون داد و لبخندی عجیب غریب رو لباش بود! صدای آیفون در اومد و با دیدن صدف چشمام رو توی حدقه چرخوندم و دکمه رو زدم بیاد بالا! رفتم کمک بچها و اومد بالا با دیدن من پوزخندی زد و گفت:

-عشقه من کجاست؟!

با چشمای گرد نگاهش کردم و گفتم:

-عشقتون بالا تو اتاق خوابشه!

با چشم غره محکم زد تو شونم و رفت بالا. دختره ی عوضی! همچین میگه عشق من که انگار آدرین واسش میمیره! کم مونده دفعه ی بعد بیاد بگه شوهر من کجاست؟! بانو همون جور که به رفتن صدف نگاه میکرد آروم زد پشت دستشو گفت:

-شرم و حیا حالیه این دختر نمیشه اگه آقا جلوش رو نمیگرفت هر روز و شب تو این خونه پلاس میشد!

یه تای ابروم پرید بالا:

-خبـر مبریه مگه؟!

-نه بابا.. ولی آرزوی عموی آقا اینه که آقا بشه دامادش...

پوزخندی نشست کنج لبم! بی اهمیت مشغول انجام دادن کارام شدم. یه سری نقشه هایی تو سرم بود... نمیشد همش دست رو دست بزارم... لبم رو گاز گرفتم و از پلها بالا رفتم... یادم بود چند شب پیش آدرین یه سری کاغذ برده بود تو کتابخونه.قبلاً هم به قصد تمیز کردن اونجا، کتابخونه رو سرک کشیده بودم. دور بین مخفیش دور از دسترس بود... اما میدونستم کجاست و میتونستم کاری کنم که توی دید نباشم.پارچه ای برداشتم به قصد تمیز کردن اون اتاق همه جا چشم چرخوندم!نه جلوی دوربین نبود. لبم رو گاز گرفتم و داشتم کاغذ ها رو یکی یکی میگشتم آها! سیاوش کامرانی! خودشه همین رو میشناسم! خودکاری از رو میز برداشتم و برگه ای از ته تقویم کندم تا مشخص نباشه! اطلاعات خوبی میشد ازش گیر آورد آدرس خونه و... کاغذ رو تا کردم و گذاشتم تو جیبم و مشغول پاک کردن شدم تا ضایع نباشه! اگه نذاره دیگه برم بیرون چی؟ پس چه به دردم میخورد؟! پوفی کردم شاید بلاخره روزی بهم اجازه بده! در کتابخونه رو باز کردم و رفتم بیرون! صدای صدف رو ضعیف میشنیدم:

-الهی قربونت برم چی شده؟! الان خوبی؟!

-خوبم صدف اینقدر پیاز داغشو زیاد نکن لازم نیست نگران من باشی!

صدف لحنش رو بچه گونه درست کرد که باعث شد زبونم رو به نشونه ی اوق بیرون بیارم:

-ا! پسر عموی بج! کلی دلواپشت سده بوجم!

داشت خندم میگرفت قیافه ی آدرین دیدنی بود اون لحظه!:

-صدف سرت به جایی نخورده؟!

صدای پر تحکم و خشک و سرد و پر غرورش من یکی رو حرص میداد چه برسه به صدفی که داشت قربون صدقش هم میرفت.پوفی کردم و برگشتم پاییـن.

این برام بهترین موقعیـت بود. وقتی آدرین بره مسافرت و یک مدت نباشه راحت میتونم اطلاعات جمع آوری کنم! نیشم باز شده بود و به یه گوشه از دیوار خیره شده بودم آدرین برای یه مدت داشت میرفت مسافرت کاری تو شیـراز بانو هم باهاش میرفت! لبم رو گاز گرفتم و با لبخند به سقف نگاه میکردم! نیشم حسابی باز شد! خوبه بهترین شانسی بود که بهم رو کرد.. اما فکری باعث شد سریع لبخندم محو شه! مطمئن بودم با رفتن آدرین حسابی حوصلم سر میره. تنها کسی بود که شده بود تنها سرگرمیم. نفسی عمیق کشیدم و یکی در رو محکم باز کردم سریع بلند شدم و با دیدن سامره دوتا تای ابروم پرید بالا و گفتم:


romangram.com | @romangram_com