#دل_من_دل_تو_پارت_209

چشمام گرد شد:

-ای بابا واسه نگاه کردن به عکسم باید از شما اجازه بگیرم؟!

-به این عکس اصلا حق نداری نگاه کنی چه برسه به اینکه من اجازه بدم!

-خب خوشگل بود...

از اخمای غلیظش کاسته شد. و با قاشق توی سوپ ور میرفت... منقبض شدن فکش نشون میداد که تا چه حد عصبیه! خیره شدم به انگشتام و با انگشتام ور میرفتم...نفسی عمیق کشید.. بلند شدم و گفتم:

-من میرم چند دقیقه بعد که غذاتون تموم شد بر میگردم...

-نه... تمومش کردم! ببرتش...

سری تکون دادم و با دیدن کاسه لبخند محوی زدم. همش یه ذره مونده بود و همش رو خورده بود! جمعشون کردم و رفتم پایین همه بچها اومده بودن بانو گفت:

-چیشد؟

-همش رو خورد!

چشمای بانو گرد شد:

-چطور؟!!!!

-دیگه ما اینیم بانو جان! به فکر پختن ناهار واسه خودتون باشین گوریل انگوری فکر نکنم قصد کنه فعلا غذا بخوره تا موقع داروهاش...

چند لحظه بانو بهم خیره شد و گفتم:

-چیزی شده بانو؟!

-نه... نه..

از نگاهش متعجب شده بودم. شونه ای بالا انداختم و گفتم:

-من میرم به بچها کمک کنم خونه رو تمیز کنن!


romangram.com | @romangram_com