#دل_من_دل_تو_پارت_207

-بابا با استعداد!

خندیدم و سوپ رو ریختم توی یه کاسه ی سوپ خوری سفید. الان وقت خوردن یکی از داروهاش بود و همراه با سوپ میدادم به خوردش! روش رو با هویج و سبزی تزئین کردم و آب لیموی تازه ریختم روش تا خوشمزه ترش کنه. لبخندی زدم و بانو با ناراحتی گفت:

-فقط اگه نخورد چی؟

-مگه میشه؟ دکتر گفت فقط باید سوپ بخوره واگرنه گلوش چرک میکنه!

سری تکون داد و رفتم بالا حس این پرستارا رو داشتم که قراره به یه بچه ی کوچیک آمپول بزنه و اون بچه نمیذاره! خندم گرفته بود. در اتاقش رو زدم و گفت:

-بیا تو...

عین همیشه خشک و سرد! پوزخندی گوشه ی لبم نشست و وارد شدم رو تختش دراز کشیده بود و به قاب عکس خواهرش نگاه می کرد... گفتم:

-میشه بلند شین؟! باید داروتون رو بخورین!

نگاهش چرخید سمت من توی چشماش رگه های خونی بود... با دیدن سوپ اخماش بیش تر تو هم شد :

-گفتم سوپ نمیخورم یا نه؟!

-گفته ی شما به درد من نمیخوره مهم اینه که دکتر گفت فقط سوپ!

بلند شد و عکس رو کنار گذاشت سوپ رو گذاشتم رو میز گفت:

-اینو بردار ببر من سوپ نمیخورم!

-امروز رو مجبورین!

عصبی داد زد:

-میگم نمیخورم این لامصبو ببر از اینجا بدم میاد!

دادش باعث شد سرفش بگیره سریع لیوان آب رو دادم دستشو با آب خوردن آروم شد... آروم گفتم:

-میدونم اما باید بخورینش... بعدش هم داروتون رو بخوریـن.. همچین بدمزهم نیستا!


romangram.com | @romangram_com